تبليغاتX
روزگاران
روزگاران
خاطرات روزانه در ارمنستان

فعلا بای!!!
الان ۱۸ ساعته که یه بند داره یروان برف می یاد! در نتیجه اینترنت پانسیون قطع شده! پیدا کنید پرتغال فروش را!!!

تا وصل شدن اینترنت صبر کنید چون کافی نت ساعتی ۱۲۰۰ تومنه!!! فعلا بای!!!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 21:58 | لینک  | 

نامه های عجق وجق!!!
امروز و در حالی که تنها یک روز از عمر پر برکتم می گذشت یه نامه از ایران دریافت کردم!

البته نامه های زیادی توی این مدت داشتم تقریبا ۵ تا نامه که یکیشون رو علیرضا در آخرین دیدارمون در ایران بهم داد. اون نامه تنها نامه ای بود که شبیه نامه بود نه معما! اما نامه امروز از طریق پست به دستم رسید. نامه های قبلی با بار برام می یومد! فکر کنم این نامه یه ۲۰ روزی در سفر بوده تا اینکه به دسته من رسیده!

من در هنگام خوندن این نامه یه چیزی توی این مایه ها شده بودم:

نگارنده محترم نامه که از دوستای خوبمه نامه اش روی یه برگه ۱۰۰*۷۰ کاغذ الگو نوشته بود! اما کاغذ رو ۸ تا تا زده بود. و بعد با دست تا ها رو یه جوری پاره کرده بود که تمام صفحات در یک نقطه به شعاع ۲ میلی متر به هم متصل بودند!

نگارنده گرامی این نامه رو توی یه مدت زمان احتمالا بیشتر از ۱۵ روز نوشته بود. یه چیزی تو مایه های دفتر خاطرات بود. از جمله مکانهایی که این نامه رو توش نوشته بود: سمینار انیشتن! اتوبوس بین شهری! خونه خالش! خونه خودش! خونه دوستش! تاکسی! سینما! نمایشگاه عکس! و...

یکی دیگه از ویژگی های نامه این بود که هر دفعه هر جا که دوست داشته نوشته بود! و ضمنا شماره صفحه هم نداشت! حائز اهمیت تر اینکه  آدمای دیگه ای هم توش نوشته بودن! از جمله خواهرش!!! و چند تا از دوستاش!

چند وقت پیش هم یه نامه دیگه از یه دوست دیگه بهم رسید! اون نامه شبیه مار رو پله بود! اونم رو یه کاغذ گلاسه ۱۰۰*۷۰ نوشته شده بود و برای حوندنش مجبور شدم ۷ بار دور خودم بچرخم!

در اثر خوندن این نامه ها شماره چشمام از ۱۰ به ۲ نتزل یافت!

هرچند خوندن این نامه های عجق وجق به اندازه روسی سخت اما کلی نامه گرفتن توی یه جای دور از دوستای خوب همیشه دلنشین!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 0:16 | لینک  | 

تولدم!
اینم عکس های تولد من!  که امشب طی یک مراسم باشکوه در اتاق ۳۰۴ پانسیون در یروان و با حضور ۵ نفر از بر و بچ برگزار شد!

من و کیک تولدم!

از راست به چپ: مهرداد (برادر بهداد که تازه از ایران اومده - مکانیک) ٬ من (ماشا لله هزار الله اکبر!!! اسفند دود کنید!!!) علی (پزشکی) و رضا کوچیکه!!! که اینجا مدرسه می ره!

من و برش کیک تولدم!!!

عکاس : آقا رضا که کلی زحمت برای ثبت این دقایق حساس و مهم کشید!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 0:25 | لینک  | 

یک روز مهم!!!
امروز در تاریخ ایران روز مهمیه!

اول اینکه شاه ملعون از ایران فرار کرد!!! (من هر کاری کردم که کلمه شاه رو برعکس بنویسم تا لعانتش بیشتر مشخص شه نتونستم! لطفا خودتون هر جا کلمه شاه رو دیدید مونیتورتونو بر گردونید!!!) (برادران گمنام حتما این نکته را از من در نظر داشته باشند!!!)

دوم اینکه اینجانب پا به عرصه حیات گذاردم!

تحلیلگران تاریخ معاصر ایران معتقدند این رویدادها بسیار حائز اهمیت هستند و احتمالا در زندگی ایرانیان نقش مهمی دارند!!! نکته حائز اهمیت اینکه مصداق عینی جمله معروف دیو چو بیرون رود فرشته در آید!!! در بررسی دو رویداد مهم مذکور بسیار خود نمایی می نماید!!!

بهر حال ما امروز بدنیا اومدیم! البته سیل پیامهای بی شمار تبریک به مناسبت این روز فرخنده از چند روز پیش در وب پیج من در سایت gazzag سرازیر شد که از همین جا از کلیه دوستانی که پیام تبریک فرستادن اما کادو ندادند نهایت گله گذاری و دلخوری را ابراز مینمایم!!! واقعا که... نمی دونم آخه مگه شما چند تا احسان دارید!!! حالا هی قدر منو ندونید!!!!

به بخشی از این پیامها توجه نمایید:

امین:

 milade ba saadate agha ehsane arjmand bar omoome moslemin va be khosoos moslemat! mobarak bad

حمید:

ehsan jan ,tavallodet mobarak( albate pishapish)
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^##^##^^^^^^^^^^^^^#^^^^^^##^##^^
^^^^##^##^^^^^^^^^^^^##^^^^^^##^##^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^
^^#^^^^^^^##^^^##^^^^##^^^###^^^^##^
^##^^^^^^^##^^^^##^^^##^^#^^##^^^##^
^###########^^^^^######^^##########^
^^#########^^^^^^#####^^^^^#######^^
^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^##^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^##^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^##^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^#^^^^^^^#^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^##^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^##^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^
^^#^^^^^^^##^^^^^^##^^##^^^^^^^^^^^^
^##^^^^^^^##^^^^^^##^^##^^###^^^^^^^
^###########^^##^^#########^##^^^^^^
^^#########^^^##^^^########^##^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^^^^###^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^##^^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^

 

مهدی:

Tavalodat mobarak ehsan khan!!
delemoon kheili barat tang shode
ishala sale dige too iran behet tabrike tavalod begim

هاجر:

salam ehsan khane dars khun.khubi?
chon mitarsidam in antifilter ham filter beshe goftam az hala begam: tavalodet mobarak.
ishala sad sal ba khubi o khoshi o kharkhuni zende bashi.

امید:

salam
chetori?
bi maram kojaee?
nemigim telephone vali bi kar bodi email bezan beghole rohollah;"elahi bemiri ke ma deleman barat kheyli tangide"
khosh bashi
rasti shayad yadam bere HAPPY BIRTH DAY

 

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 23:22 | لینک  | 

شطرنج
شطرنج رو خیلی دوست دارم!

توی شطرنج باید خوب فکر کنی! مهره هاتو درست حرکت بدی! حرکت حریف تو پیش بینی کنی! برای هر حرکت اون برنامه ریزی کنی! گاهی براش دام بذاری! گاهی حمله کنی! گاهی دفاع کنی! گاهی پیش بری و گاهی هم عقب نشینی کنی!

۷-۸ سال پیش خیلی شطرنج بازی می کردم! یه پسر خاله هم سن خودم دارم که اون موقه پایه شطرنج هم بودیم. تابستونا که می یومدن کرمانشاه گاهی تا ۵۰ دست باهم بازی می کردیم! برد و باختامونم می نوشتیم واسه رو کم کنی همدیگه! یادمه درست لحظه ای که پدر بزرگم فوت شد من و امین داشتیم شطرنج بازی می کردیم! توی داد و فریاد بقیه ما به این فکر می کردیم که صفحه شطرنج رو کجا بذاریم که به هم نخوره و بعدا بتونیم ادامه اش بدیم!!!

امروز بعد از سالها بازم شطرنج بازی کردم! علی (دانشجوی پزشکی) هم که مثل من از بعدازظهر های تعطیل خصوصا یک شنبه ها بدش می یاد با یه صفحه شطرنج رو ۳۲ تا مهره اومد اتاقم و بازم شطرنج بازی کردیم و خدایی اش هم عجب بازی پر فراز و نشیبی شد! اما در هر صورت آبروی بچه های مهندسی پزشکی رو جلوی پزشکی ها خریدم و حریف قدر رو از پا در آوردم!!!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 23:10 | لینک  | 

تنوع طلبی
تنوع توی زندگی آدم خیلی مهمه!

اصولا اگه زندگی تنوع نداشته باشه خیلی سخت می شه و گاهی هم غیر قابل تحمل! البته آدمایی هم هستند که زندگی رو خط مستقیمی دارن! یه روزمره گی صرف! صبح پا میشن! سر کار میرن! عصر بر می گردن! یه خورده تو خونه چرخ می خورن! بعد شام می خورن! حالا دیگه وقت خوابه!!! نمی دونم اونا اصولا روحیه تنوع طلبی ندارن یا اینکه به روزمره گی عادت کردن یا در مقابل روزمره گی تسلیم شدن!

همیشه از اینکه در آینده در شغلی شاغل بشم که فقط یه کار روتین رو انجام بدم و امکان هیچ خلاقیت و نو آوری توش نباشه می ترسیدم و تلاش می کنم هیچوقت دچار اون نشم!

دیشب با یکی از دوستای خیلی خیلی خوبم در ایران بعد از مدتها چند دقیقه ای چت کردم! می گفت حس می کنه زندگی اش کاملا یکنواخت شده و خیلی این مساله آزارش می داد! من فقط تونستم دعوتش کنم یه سفر بیاد اینجا تا روحیه اش عوض شه!

بعد از اون منم حس کردم یه جورایی دارم یکنواخت می شم! این شد که در اولین گام دکوراسیون اتاقمو عوض کردم! یه روفرشی که مادر برام فرستاده و رنگهای خیلی شادی داره روی موکت تیره رنگ و کهنه پانسیون انداختم و جای فنس کتابها رو با تلویزیون عوض کردم و چند تا از عکس های خانوادگی و دوستامو که روی دیوار زدم عوض کردم!

حالا اتاقم کلی خوشگل شده و وقتی می رم توش کیف می کنم! گاهی همین تغییرات کوچیک کلی می تونه توی روحیه آدم تاثیر مثبت بذاره و آدمو شاد کنه!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 22:49 | لینک  | 

روزگاران تصویری
کلیسا

توی هر کلیسا قسمتی وجود داره که میان اونجا شمع روشن می کنن! این شمع ها یه جور نذره! با روشن کردن هر شمع با خدای خودشون راز و نیاز می کنن! این قسمت کلیساها خیلی حال و هواش خاص!

 

 

 دریاچه سوان! توی زمستون! این عکس رو با دوربین دوستم گرفتم. البته سوژه یابی اش یا دوستم بود.

اینجا کلیسای بالای تپه کنار دریاچه سوان! اون روز که هم سرد بود و هم ابری این زوج خوشبخت ترجیح داده بودن مراسم عقدشونو توی این کلیسا برپا کنن! البته اونا باید از تپه بالا می یومدن که احتمالا برای عروس خانوم یه خرده سخت بوده! راستی! اونجا ما خارجی بودیم و کلی ما رو تحویل می گرفتن. کلی هم از اینکه ازشون عکس می گرفتیم کیف می کردن. حتما چند سال بعد به بچه هاشون می گن: توی عروسی ما چند تا خارجکی اومده بودن و کلی از ما عکس می گرفتن!!!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 22:34 | لینک  | 

یه نگاه به بالا!
من زمستون رو خیلی دوست دارم

من زمستون رو با یخ زدن نوک انگشتای پام٬ با سوزش گوشم که انگار تو سرما با تیغ می برنش و با آبریزش بینی ام دوست دارم

اما فکر نمی کنم پرنده ها به اندازه من از زمستون خوششون بیاد آخه اونا نه نوک انگشتای پاشون یخ می زنه٬ نه گوششاشون از سرما مور مور میشه و نه به موف موف می یوفتن! در عوض همه این چیزای روح بخش غذای کمتری گیرشون می یاد و گشنه می مونن.

اتاق من در طبقه سوم ساختمان خرکی ۷ طبقه هانراگاتساران* واقع شده. من هر روز باقی مانده غذام و نون خرده ها رو از اون بالا می ریزم پایین! هنوز این مواد به زمین نرسیدن که یهو ۲۰-۳۰ تا گنجشک عین مور و ملخ!!! حمله ور می شن و عین از قحطی در رفته ها به جدال برای به دست آوردن یه تکه نون یا یه دونه برنج می پردازندددد!!!

دیدن این صحنه از این بالا حس خوبی به آدم می ده! اما گاهی بعضی از اونا سرشونو کج می کنن و یه نگاهی به من می کنن! انگار بازم می خوان! اونوقته که چنان جو گیر می شم و دلم به حالشون می سوزه که می خوام خودمو بندازم پایین تا اونا رو از گشنه گی نجات بدم!

من این موقعه ها به این فکر می کنم که اونایی هم که دارن از اون بالا بالاها ما رو نگاه می کنن و غذای ما رو برامون می ندازن پایین فقط منتظر همین یه نگاه کوچیک ما به بالا هستن تا جو گیر شن و خودشونو بندازن پایین تا ما از گشنگی نمیریم!

اما ما خیلی خسیسیم و خیلی کم حاضریم همون یه نگاه کوچولو رو به بالا بندازیم!

 

* هانراگاتساران به ارمنی یعنی خوابگاه و پانسیون ما به این اسم در یروان معروفه!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 1:11 | لینک  | 

با روزگاران
امشب از مجموع ۵۰ بازدید کننده آخر وبلاگم ۲۳ بازدید کننده تا این ساعت از خارج از ایران از روزگاران بازدید کردن. برام جالبه. البته بعضی از بازدید کننده ها عبوری هستن اما عموم بازدید کننده ها دارای آی پی های مشترک هستن که نشون می ده روزگاران رو دنبال می کنن.

توی این مدت ایمیل های زیادی هم داشتم از کسانی که می خوان برای ادامه تحصیل به اینجا بیان و به نظر می رسه روزگاران بهشون کمک میکنه. از اینکه روزگاران داره مخاطب پیدا می کنه خیلی خوشحالم و امیدوارم به تونم از این طریق کمک هرچند کوچکی به هموطنانم بکنم!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 0:7 | لینک  | 

آشپزی
امشب خودم شام پختم!

ایران که بودم من کمتر با مادرم اینا مسافرت می رفتم این بود که خیلی پیش می یومد که خونه تنها می موندم و برای خودم آشپزی می کردم.

یه بار هم مادرم اینا با خالم اینا می خواستن از تهران بیان منم تصمیم گرفتم در یه حرکت در سطح تیم ملی برزیل براشون قرمه سبزی درست کنم. یه چیزایی بلد بودم و اونایی هم که بلد نبودم از دخترهایی که باهاشون همکار بودم پرسیدم و خلاصه یه قرمه سبزی درست کردم که جای همه تون خالی! فقط یه خورده چاشنی ترشی اش کم بود که اونم با چند قاشق آبلیمو درست شد! اون شب همه کلی به همسر آینده من حسودی نمودند!!!

امروز نه به نهار پانسیون رسیدم نه به شام! این شد که تصمیم گرفتم دست پخت خودمو که کلی هم ایرانی تناول نمایم! این شد که چند مشت لوبیا از نوع چیتی رو که مادر از ایران برام فرستاده شستم و ریختم توی ظرف و گذاشتم روی هیتر! 

مشکل اساسی ام این بود که هیتر دمای ثابتی داره و تند تند آب اش جوش می رفت. این شد که یه ۷و۸ باری مجبور شدم آب بریزم توش تا نسوزه! بعد ۳ تا پیاز به مبلغ ۱۰۰درام (۲۰۰تومن) خریدم و بهش اضافه کردم!

جاتون خالی! یه لعابی انداخته بود که بیا و ببین!!! اینبار خودم کلی به همسر آیندم حسودیم شد!!! 

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 23:25 | لینک  | 

سوسیس های برزیلی
من وقتی به چیزی احتیاج دارم و دنبالش می گردم به سختی می تونم پیداش کنم. بر عکس درست وفتی که دیگه نیازی به همون چیز ندارم هرجا می رم با اون برخورد می کنم!

اینجا یه نوع سوسیس مرغ هست که برزیلیه و برای مسلمانا تولید میشه. روش هم نوشته شده : "حلال"! از وقتی که من اومدم اینجا دارم دنبال این سوسیس می گردم و پیداش نمی کنم. تا ابنکه برام از ایران یه کالباس بزرگ  فرستادن. 

چند روز پیش خیلی تصادفی از این سوسیس های برزیلی توی یه سوپر مارکت پبدا کردم و خریدم. حالا دیگه هر جا می رم پره از این سوسیس ها!!! حتی توی نانوایی ها هم از این سوسیس ها می بینم!!!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 20:59 | لینک  | 

در مجلس عشاق قراری دگرست          وین باده عشق را خماری دگرست

آن علم که در مدرسه حاصل کردند        کاری دگرست و عشق کاری دگرست

مولانا        

عید قربان مبارک

 

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 1:43 | لینک  | 

چی شد که اینجوری شد!
امروز تعطیلات زمستانی و کریسمسی من تموم شد. توی یک هفته گذشته حسابی یروان گردی کردم و کلی چیزای تازه دیدم.

از مراسم عروسی توی کلیسا تا غسل تعمید یه دختر بچه یکی دو ساله و کلی جای دیدنی و ... تقریبا هر روز صبح از پانسیون بیرون می رفتم و شب خسته و کوفته بر می گشتم. اینجوری شد که بازم یه وقفه توی روزگاران اومد.

حالا از امروز دوباره باید به علم اندوزی (خر خونی!!!) بپردازم.

توی این یک هفته با یه عالمه دوستای جدید هم آشنا شدم. با یه پسر آمریکایی و یه مرد حدودا ۴۰ ساله که به لهجه خودش می گفت : آی لندیه. البته منظورش ایرلند شمالی بود که بخشی از انگلیس به حساب می یاد. خیلی جالب بود. آدم وفتی با انگلیسی زبان ها حرف می زنه توی هرچند دقیقه کلی کلمه و عبارت جدید و تلفظ های درست یاد می گیره.

از چیزایی که توی این مدت دیدم به مرور می نویسم.

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 14:51 | لینک  | 

کجاست همدردی که با من همدردی کند!
شام امشب پانسیون سوسیس و نیمرو بود و از اونجا که من سوسیس و کالباس و گوشت های اینجا رو نمی خورم تصمیم گرفتم که برم و از ساندویچی یه سیب زمینی سرخ کرده بخورم. این تنها چیزیه که می شه بیرون از پانسیون خورد.

خلاصه راه افتادم به طرف mr.toaster که وسط راه پشیمون شدم و به سرم افتاد که برای شام گوجه کباب کنم و حالا که نمی شه کباب بخوریم حداقل گوجه کبابی بخوریم!!!

راضی و خشنود و مغرور از این همه زکاوت و هوش سرشاری که خدا نصیبم کرده رفتم در یه میوه فروشی.

من: بارو جز! (سلام)

آخبر (آخبر به زبان ارمنی یعنی دادش! منتها لفظ کوچه بازاری و همچین لاتیشه): بارو جز آخبر جان! (سلام داداش جان)

دوباره من: یس ازومم گس گیلو پامادر! (من نیم کیلو گوجه می خوام)

آخبر: می روپه... (یه لحظه صبر کن!)

به پامادورها... ببخشید به گوجه ها نگاهی انداختم. گوجه های قرمز و خوشگلی که آدم دلش می خواست خالی خالی بخوره! (توجه به این نکته ضروری است که ۲ماه می باشد که گوجه تناول ننموده ایم!)

آخبر ۳ تا گوجه کشید... وزنش از نیم کیلو یه کم بیشتره. آخبر یه چیزایی گفت که من نفهمیدم اما حدس زدم که راجع به زیادی وزنش حرف می زنه...

بازم من: وچیچ... وچیچ... (اشکال نداره)

آخبر گوجه ها رو داد به من و بعد با ماشین حساب چند تا عدد جمع و تفریق و رادیکال و توان و گرفت و گفت: اوت هارور هیسون درام!!!

و در این لحظه بود که دنیا به دور سرم گشتاور شد...

مغموم و پیشمون و سرافکنده و ... با سه عدد گوجه فرنگی به اتاقم برگشتم در حالی که غم بزرگ پرداخت ۸۵۰ درام(۱۷۰۰ تومن!!!!!!!!!!!!!) واسه ۳ عدد گوجه فرنگی را حمل می نمودم!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 23:17 | لینک  | 

روزگاران تصویری
 

آخرین شبی که با بچه ها دور هم جمع بودیم. اینجا اتاق بهداد. اون شب ۷-۸ نفری تو یه اتاق خوابیدیم و با این حرکت پوز نگهبانهای پانسیون رو اساسی زدیم!!! از راست به چپ : من٬ مهرداد٬ بهداد٬ سهند

 

راهروی طبقه ۴ پانسیون. در حال انتقال بالشم به اتاق بهداد! الان ۵-۶ سالی میشه که روی این بالش می خوابم و حاضر هم نیستم با چند هزار تومن عوضش کنم اما با چند ده هزار تومن چرا!

 

 رضا و من. رضا دانشجوی پزشکیه. من و رضا آخرین بازماندگانیم! اون شب پدر و مادر رضا از ایران اومده بودن و رضا در یک حرکت غافلگیر کننده در سطح تیم ملی برزیل یک عدد نان بربری برامون آورد! چه خونها که بر سر آن بربری ریخته نشد...

 

 

 این ژاکت رو بهاره خواهرم برام فرستاده بود و کلی تو آف هاش غر می زد که چرا با ژاکتش عکس نمی ندازم!

 

تو یروان هم آخرین مدل های بنز و بی ام و رو می شه دید و هم نخستین ماشین هایی که به یروان وارد شدن!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 22:17 | لینک  | 

کریسمس داره میاد!
امروز ۲۹ دسامبر. تا آغاز سال نو میلادی تقریبا ۵۰ ساعت باقی مونده. امسال دسامبر ۳۱ روزه. ساعت ۲۴ شنبه سال ۲۰۰۶ آغاز می شه.

توی خیابونها که راه می ری حال و هوای نوروز برات تداعی میشه. همیشه قبل از سال تحویل ایرانی ها کلی شلوغ پلوغ می شن. همه دارن می دون. انگار توی یه ماراتن دو شرکت کردن و هر کی آرامتر بدوه دیگه به سال جدید نمی رسه.

ایجا هم الان همون جوری. همه دارن می دون. مغازه ها و فروشگاه ها پر از آدمه. جلوی شیرینی و شکلات فروشی ها صف بسته می شه.

همه مغازه جلوی درشون و توی ویترین هاشون کاج گذاشتن. کاج ها رو با کلی نوارهای رنگی و گوی های رنگی تزئین کردن. از هر کاجی کلی جعبه کادو شده آویزونه. توی خونه ها این جعبه ها کادو هایی می شه که بزرگتر ها به کوچیکترها می دن.

بابانوئل ها هم اومدن. بابانوئل یه شنل قرمز یه شلوار جافی!!! گشاد سفید رنگ و یه کلاه بزرگ که روی سرش یه توپ قرمزه می پوشه.

یه چیزی که جالبه اینکه اینجا نزدیک ژانویه که میشه همه مغازه ها واقعا حراج می ذارن و کلی قیمت ها پایین میاد و بعد از خرید های کریسمسی دوباره قیمت ها میره بالا.

چند شب پیش به روایت کاتولیک ها تولد حضرت مسیح بود. البته ارامنه ارتئوکس هستند و معتقدند که حضرت مسیح روز ۶ ژانویه متولد شده. به همین خاطر جشنی که چند روز پیش برگزار شد خیلی مفصل نبود. اما جشن روز ۶ ژانویه خیلی مفصل میشه.

یه فرق دیگه ای که کریسمس با نوروز ما داره اینکه ما وقع سال تحویل عموما توی خونه های خودمون هستیم. اما اینجا موقع سال تحویل همه بیرون از خونه ها هستند و توی خیابون سال تحویل رو جشن می گیرن.

توی میدان هراپاراک این روز ها کلی آدم هستند که دارن این میدان رو تزئین می کنن برای سال تحویل. درخت کاجی که قبلا گفته بودم حالا دیگه تموم شده و کلی خوشگلیده! یه سن برزگ هم درست کردن. که روی اون گروه های مختلف هنری شب ژانویه برنامه اجرا می کنن.

آتیش بازی هم این روزا کاملا توی بورسه. البته این آتیش بازی ها رو ارتش اجرا می کنه و واقعا زیباست. روزهای اولی که اومده بودم (سپتامبر) روز استقلال ارمنستان بود. اون شب هم آتیش بازی داشتن و واقعا جالب بود.

هوای یروان الان ۷ ردجه زیر صفره. حتما ساعت ۱۲ شب دمای هوای خیلی پایین تر هم میاد نمی دونم توی این سرما چطوری ساعتها بیرون می مونن. البته یه بار مادام لوسینی (استاد ارمنی) می گفت که مسن ها تا ساعت ۱۲ بیرون نمی مونن و زودتر به خونه بر می گردن اما جوان تر ها تا صبح بیرون می مونن. میس هاسمیک هم کلی تاکید داشت که شب ژانویه حتما هراپاراک برم و کلی از برنامه های این شب تعریف می کرد.

یه چیز دیگه هم که امسال داره اتفاق میوفته و شاید ازش با خبر باشید اینکه امسال بعد از سال تحویل میلادی ساعت های جهان یک ثانیه به عقب کشیده می شه! من که نفهمیدم چرا اگه شما فهمیدید به منم چراش رو بگید! البته من نمی خوام ساعتم رو یک ثانیه عقب بکشم تا یک ثانیه از همه دنیا جلوتر باشم!!!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 23:2 | لینک  | 

پوزش تاخیر!
راستش این چند روز یه خورده شلوغ پلوغ بودم و فرصت آپ دیت کردن پیش نیومد. اول بگم که از میس هاسمیک هم ۵ شدم . البته امتحان کتبی بالاترین نمره مال تامارا بود که ۱۸ شد و بعدش من بودم که ۱۷.۵ شدم. حالا وارد تعطیلات زمستانی و کریسمسی شدیم.

امروز سهند و مهرداد و بهداد و علی و آرشیا و رضا و مهرداد و ... رفتن ایران.

پانسیون کلی خلوت شده. توی طبقه از مجموع ۱۵۰ - ۱۶۰ نفر پانسیون کمتر از سی نفر موندیم. من موندم تا هم درس بخونم و انگلیسی و روسی بخونم هم خودم رو آماده کنم برای ترم آینده.

از یه طرف هم تازه به اینجا و شرایطش عادت کردم ترجیح می دم فعلا هوای ایران توی سرم نیوفته!

اینم خودش یه تجربه تازه است. ببینیم این تجربه چه طوری از آب در می یاد!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 23:1 | لینک  | 

وقتی استاد تقلب می رسونه!!!
امروز امتحان انگلیسی دادیم. امتحانی که توی یه دفتر ۲۰ برگ جواب دادیم. من و مهرداد انگلیسیمون از بقیه بهتره اینکه بچه ها قبل از اومدن میس هاسمیک کلی برنامه ریزی کردن تا از ما تقلب بگیرن!!! یدونه از نیمکت ها رو هم بیرون از کلاس بردن که مجبور باشیم صمیمی تر بشینیم!!! اما میس از ما زرنگ تر بود. تا اومد اول کلاس مونو عوض کرد تا هر کس فقط توی یه طبقه بشینه! میس هاسمیک بازم از این زرنگتر بود و چند نوع سوال طرح کرده بود. مثلا سوالهای من با سهند که طبقه کنار من نشسته بود فرق داشت!

موقع امتحان بدترین چیز راه رفتن های میس توی کلاس بود. فکرش بکن! داری امتحان می دی و یه نفر با یه کفش پاشنه نمی دونم چند سانت هی توی کلاس راه بره و هر چند دقیقه یه بار هم بیاد وایسه روی سرت ببینه چی می نویسی!!! البته یه خوبی هم داشت اونم این بود که میس جواب یکی از سوال ها رو خودش بهم داد! اینکه استاد خودش بهت تقلب برسونه هم کلی حال می ده!!! اما این  همه  خودمونو  کشتیم و به قول بچه ها "خر خونی" کردیم برای ۳ نمره!!! دوشنبه  هم "ریتل" داریم  که اونم ۲ نمره داره اما اون راحتره و فردا و پس فردا هم فرصت برای خوندنش دارم!

الان هم می خوام برم اتاق بچه ها فیلم عصر یخبندان رو ببینم!

الان اینجا داره برف می یاد! سایت های هوا شناسی پیش بینی کردن که تا سه شنبه اینجا برف می یاد  بعد چند روز وقفه داره اما از جمعه برف سنگین می باره. اینجوری کریسمس اینجا حسابی برفی می شه!!!

نوشته شده توسط احسان ارجمند حقیقی ehsan_a458@yahoo.com  در ساعت 23:23 | لینک  |