امتحان اول روسی بود. مهرداد اولین نفری بود که جرات کرد رو در روی مادام تامارا بشینه و هم یه متن روسی رو بخونه و هم به سوالهای مادام جواب بده.
قبل از اینکه مهرداد مراسم امتحان گیری رو رسما افتتاح کنه با بچه ها قرار گذاشتیم که وقت متن رو بخونیم و به هیچ سوال دیگه ای جواب ندیم. اما مهرداد در یک خیانت آشکار اقدام به پاسخگویی به سولات مادام کرد و ۵ گرفت...![]()
این شد که منم مجبور شدم به سوالات مادام جواب بدم و منم ۵ بگیرم![]()
![]()
![]()
مادام وقتی از من سوال می کرد توی یکی از سوالاتش موندم! بعد مادام خودش زد زیر خنده منم با مادام شروع کردم به خندیدن و این شد که مادام و همه بچه ها فکر کردن من فهمیدم مادام چی گفته و در نتیجه مادام ۵ من رو استاد کرد! اما راستش هنوزم نفهمیدم مادام چی گفت! البته خیلی هم مهم نیست چون در هر صورت Hi Mark رو از مادام گرفتم!![]()
بعد از این پیروزی چشمگیر که به لحاظ غیر منتظره گیش در حد پیروزی!!! رئیس جمهور مهرورز
در انتخابات اخیر بود به شدت جو گیر شدیم و در دومین اقدام انتحاری در مقابل مادام لوسینی قرار گرفتیم و از مادام ارمنی هم ۵ گرفتیم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این جوری شد که حالا با مهرداد در کورس رقابت برای کسب سومین ۵ در امتحان آنگلیسکی(انگلیسی به خفن ترین زبان دنیا: روسی) هستیم.
در بیان کمیت و کیفیت امتحان انگیسی همین بس که برای جواب به سولات باید با خودمون دفترچه ۲۰ برگ ببریم!...
امروز یک شنبه بود. همیشه از تعطیلی بدم میومده. خصوصا غروب های روزهای تعطیل. دیگه حال درس خوندن ندارم و ترجیح می دم یه کم وبلاگ بازی کنم...
امروز ۱۸ دسامبر. یعنی کمتر از ۱۲ روز دیگه سال ۲۰۰۵ تموم میشه و وارد ۲۰۰۶ میلادی می شیم. اینجا کریسمس داره خودنمایی می کنه. خیلی از مغازه دکوراسیونشونو با کاج و بابانوئل و برگ های کاج تزئین کردن. الان نمی خوام خیلی از کریسمس بگم چون باید به درس هام برسم بعدا از کریسمس بیشتر می گم.

اینجا همون میدون هراپاراکه.... این کاج داره برای مراسم ویژه شب ژانویه آماده می شه.

cccp نماد شوروی سابقه. مردم ارمنستان هنوز هم به شوروی عشق می ورزن!

من و امین و داس و چکش... امین دندانپزشکی می خونه. گاهی با امین ساعتها راجع به دین و روشنفکری و خصوصا دیدگاه های دکتر سروش گپ می زنیم.

اینم همون مهرداد خان خودمونه!
ایران که بودم یکی از دوستای عزیزم یه کتاب بهم معرفی کرد به اسم : چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ اون موقعه فرصت نکردم اونو بخونم اما یه بار تصادفی متن انگلیسی اونو دیدم و خریدم. اما بازم فرصت خوندش پیش نیامد. وقتی اومدم اینجا با خودم آوردمش. و همون رو برای retell انتخاب کردم. البته این کتاب ۱۰۰ صفحه است که اونم به یه چیزایی تو مایه های توانایی و هوش و استعداد و اینای من برمی گرده....![]()
![]()
این کتاب داستان دو تا موش و دو تا آدم کوچیکه که باهم توی یه لابیرنت(مارپیچ) زندگی می کنن. و هر روز از پنیرهایی که براشون اونجا گذاشته می شه می خورن. کم کم آدم کوچولو ها به این فکر می افتن که خونشونو نزدیک یکی از ایستگاه هایی که همیشه پنیر زیادی داره بسازن. این کار ور می کنن اما بعد از چند روز دیگه پنیری اونجا نیست. از این به بعد داستان به این می پردازه که ما چقدر قدرت تجزیه تحلیل تغییرات ناخواسته زندگی مونو داریم و اینکه چطوری می تونیم با یه برنامه ریزی هدفمند شرایط بد زندگی مونو بهبود ببخشیم.
اینجا پنیر یه استعاره است از هدف زندگی... پیشنهاد می کنم این کتاب رو حتما بخونید! اما اگه توی کتاب خوندن تنبلی به این نکات توجه بنمایییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!
!Change happens! they keep moving the cheese
Anticipate change! get ready for the cheese to move
Monitor change! smell the cheese often so you know when it is getting old
Adapt to change quickly! the quicker you left go of old cheese, the sooner you can enjoy new cheese
Change! move with the cheese
Enjoy change! savor the adventure and enjoy the taste of new cheese
Be reday to change quickly and enjoy it again! they keep moving to the cheese
ترجمه نمی کنم زبانتون خوب بشه!!!!!!!!!![]()
اول اینکه بعد از ده روز مه ی بالاخره خورشید توی آسمان یروان پدیدار شد!
امروز هوا نسبت به روزای قبل گرم تر شده بود و باران آمد. باران باعث شد تمام بلور های یخی که به خاطر مه روی شاخه های درختها نشسته بود آب شه! حیف شد!
چون واقعا قشنگ بود...
دوم اینکه میس هاسمیک بالاخره غیبت کرد... از اول ترم تا حالا همش دعا می کردیم که نمی ریم و غیبت میس هاسمیک رو ببینیم( میس هاسمیک استاد زبان انگلیسی ما و خیلی سختگیره)! میس مریض بود و امروز نیومد! ما هم مثل هر جویای علمی که از نیومدن استاد سختگیری که توی بد ترین شرایط هم قبل از بچه ها سر کلاس حاضر می شه سر از پا نشناختیم...![]()
این روزا حال و هوای ما کاملا امتحانیه! امتحانات ما از سه شنبه شروع میشه. سه شنبه امتحان ارمنی داریم. چهارشنبه امتحان روسی![]()
![]()
داریم (به دعای خیر شما خفن نیاز مندیم...). جمعه هم امتحان انگلیسی گرامر داریم و روز دوشنبه بعدش هم امتحان speaking داریم.
امروز دمای هوای یروان به ۱۰ درجه زیر صفر رسید.
صبح که می خواستیم بریم دانشگاه بدون اینکه برف اومده باشه همه جا سفید شده بود و یخ زده بود. البته منطقه ماسیو (منطقه ای که پانسیون ما اونجاست) چندان سرد نبود. به همین خاطر تقریبا هیچکدوم از بچه ها مجهز به زنجیر چرخ و وسایل گرمازا نبودن.
اما همین که سرویس وارد اتوبان اصلی شهر شد چشمتون روز بد نبینه.... مسیری که سرویس هر روز توی ۱۰ دقیقه می ره رو یک ساعت توی راه بودیم. تازه بعد از ۱ ساعت پشت ترافیک موندن مجبور شدیم پیاده بشیم و نیم ساعت پیاده گز کنیم! اونم با کفش ورنی٬ بدون دستکش و شال و پالتو و ... و توی مه و یخ...
اینجا یک هفته اس که ما خورشید رو ندیدیم و تمام طول روز و شب مه! به همین خاطر کلی سفید شدم!!!! ![]()
![]()
خلاصه اینکه امروز با یک ساعت و ده دقیقه تاخیر به دانشگاه رسیدم و اونم عین آدم برفی!
انگار کسی ما رو به دانشجو
بودن به رسمیت نشناخته!!!! بابا! والا ما دانشجوییم ها.... تازه کارت دانشجویی بین المللی هم داریم!![]()
دکان (رئیس ) دانشجویان خارجی پلی تکنیک ایروان هم ما رو تحویل نگرفت... هرچی رفتیم بهش گفتیم بابا فردا روز دانشجو.... به این استادات بگو حداقل یه پنجی... بهمون بدن... دیدیم نه بابا اونم ما رو تحویلات نمی گیره... اینجا هیچ کی ما رو دوست نداره.... حتی سفارتی ها...
ما هم دست از پا درازتر با سهند و مهرداد رفتیم یه رولت خریدیم و گفتیم ضررررررر.... سالی یه بار که بیشتر روز دانشجو نمی شه.... دیگران ما رو تحویل نمی گیرن٬ خودمون که می تونیم خودمون رو تحویل بگیریم...
خلاصه از عصر تا حالا من و سهند و مهرداد ۱۰۰ دفعه روز دانشجو رو به خودمون تبریک گفتیم و بازم می گیم و می خواییم تا صبح به تبریکات صمیمانمون ادامه بدیم....
و بعد از ۵و۲ ماه یه فیلم ایرانی ببینیم... شارلاتان...![]()
اما ما معرفتشو داریم و از اینجا به همه دانشجویان و آینده سازان و موتور های محرکه توسعه و ... صمیمانه تبریک می گیم....![]()
ما در خیابان که راه می رویم همه به ما نگاه می کنن
. آخه ما خارجی هیستیم. ما هم خارجی هستیم و هم تمدن هستیم! ما از روی خط عابر پیاده رد می شویم! هیچ وقت از توی خیابان راه نمی رویم بلکه فقط از توی پیاده رو رد می شویم به همین خاطر هم هیچوقت هیچ ماشینی برای ما بوق نمی زند و به ارمنی به ما چیزی نمی گوید که ما نفهمیم چه می گوید اما اونایی که می فهمن بگن این یه فحش ارمنیه! ما در صف می ایستیم! ما برای هر کاری در صف می ایستیم! ما همه این کارها را می کنیم تا همچنان تمدن باشیم!![]()
اما ارمنی ها اصلا تمدن نیستن. چون تمام این کارهای تمدنی را که ما می کنیم آنها نمی کنن. مخصوصا دخترها و پسرهای جوان ارمنی اصلا تمدن نیستند اما روشنفکر هستن و همش در ملا عام با هم روشنفکر بازی هستن
! من دارم به این نتیجه می رسم که باید برای ارمنی ها کانون تمدن آموزی تاسیس کنم تا اونا هم از ما تمدن یاد بگیرن.
ایستگاه ۵۵ به طرز زیادی شلوغ است. تا شعاع ۲متری ایستگاه فقط ایرانی می بینم. در این لحظه نوستالژیکم می شود!
حالا یه ماشوتنی به ایستگاه نزدیک می شود. ایستگاه شلوغ است. من توی ایستگاه هستم. من تمدن هستم... ماشوتنی هنوز وارد ایستگاه نشده... اگر همچنان تمدن باشم ۹۰۰ درام مضرور خواهم شد... یاد خاتمی می افتم که می گفت : آزادی هزینه دارد. من هیچوقت نمی فهمیدم که آزادی هزینه دارد یعنی چه؟ اما فکر کنم الان می فهمم. فکر نمی کنم آقای خاتمی تا به حال به ایستگاه ۵۵ یتاساردگان یروان آمده باشد. اگر آمده بود حتما می گفت که: تمدن هم هزینه دارد! اما من درام زیادی ندارم که برای تمدن هزینه کنم.
ترجیحم می آید که برای چند لحظه تمدن نباشم!
ماشوتنی هنوز پارک نکرده! هنوز مسافرای قبلی ماشوتنی پیاده نشده اند! من در ماشوتنی هستم
! من دوباره تمدن هستم!
راننده ماشوتنی به من نگاه می کند و ارمنی حرف می زند! حتما اون از اینکه من سوار ماشوتنی اش شدم خوشحال است! حالا ماشوتنی در ایستگاه توقف می کنه تا مسافرای قبلی پیاده شوند... مسافرای جدید سوار می شوند... اونا از اینکه من مسافر ماشوتنی ایی هستم که اونا هم مسافرش هستند خوشحالی زیاد هستند چون همون حرفای راننده را می زنند. منم می گم: خواهش می کنم... خواهش می کنم... شما لطف دارید... من متعلق به جهانیانم... برای من زبان و رنگ انسانها تفاوتی نداره...![]()
![]()
![]()
ماشوتنی ۱۲ تا صندلی داره. اما ۱۷ نفر آدم در ماشوتنی تجمع شده اند. دانشجو های ایرانی اینجا هم تمدن هستن و هم مهربان! اونها طاقت ندارن ببینن یه ارمنی توی ماشوتنی سرپا بایسته اما اونا نشسته باشند. واقعا که ما خیلی زیاد خوبیم! ![]()
برای همین همیشه بچه ها سر اینکه کی سر صندلی ماشوتنی بشینه تا بعد یه کار خوب انجام بده دعوا می کنن. حالا چند دانشجوی ایرانی نشسته اند و چند ارمنی هم نشسته اند و چند ارمنی هم ایستاده اند. ماشوتنی به راه می افتد. اونایی که سر صندلی نشسته اند خودشونو جمع می کنن تا یه ارمنی کنارشون بشینه. چند دختر ارمنی
که پوشش های غیر شرعی دارن
کنار بچه ها می شینن. اونها به بچه ها می گن : مرسی!
منم یه لحظه فردین می شوم.![]()
من هم می خواهم یک کار خوب بکنم تا وقتی برگشتم ایران صدا و سیما با من به عنوان یک دانشجوی ایرانی نیکوکار در جشن روز نیکو کاری مصاحبه کند و من بیشتر معروف بشوم تا بعدا بتوانم در انتخابات رای بیاورم و به مردم مهرورزی کنم! ![]()
من هم خودمو جمع می کنم. یه آخبر* می یاد جلو و کنارم می شیند
. من آخبر دوست ندارم.
من فردین را هم دوست ندارم. من از اینکه صدا و سیما با من مصاحبه کند بدم می آید. آخبر هم به من می گوید: مرسی. آخبر حرف می زند! فکر می کنم اینجا یک نفر دارد آمپول می زند. چون بوی الکل می آید. ارمنی ها عادت دارند که توی ماشوتنی آمپول بزنن. چون بیشتر وقتا بوی الکل می آید.
راننده آهنگ غیر مجاز پخش می کند. حیف که ایران نیستیم وگرنه او را به شدت نهی از منکرش می کردم.
ماشوتنی می رود... به آدمای ماشوتنی که نگاه می کنم یاد فیلم فارسی های خودمان می افتم. اینجا یه عالمه فردین و پوران هست که عاشق هم هستند
اما یکی فقیره و اون یکی پول داره و به همین خاطر نمی توانند با هم ازدواج شوند. اما فردین ها و پوران های ماشوتنی رنگی هستند اما مال فیلم ها سیاه و سفید هستند.
ماشوتنی چیز خوبی است چون کلی آدم نیکوکار تربیت می کند و کلی هم باعث می شود که قلوب آدما به هم نزدیک شود. ![]()
![]()
ماشوتنی به آخرین ایستگاه که نزدیک می شود ساختمان گنده پانسیون ۷ طبقه ما نمایان می شود. حالا باید پول ماشوتنی را بدهیم. ۱۰۰ درام زبان بسته را به راننده ماشوتنی می دهم...
( این ماجرا ادامه دارد...)
کانال «سی ان ان» پنج شنبه ها یه برنامه هفتگی طنز پخش می کنه. این برنامه توسط «شرکت کمدی سنترال» در آمریکا تولید می شه و نگاه طنزی به رخدادهای سیاسی هفته داره.
دیشب احمدی نژاد سوژه اول کمدی سنترال بود. این برنامه ابتدا قسمتی از فیلم دیدار احمدی نژاد رو با آیت الله جوادی آملی پخش کرد. احمدی نژاد در این دیدار گفته بود: وقتی که وارد سازمان ملل شدم هاله ای از نور مرا احاطه کرده بود و موقع سخنرانی من هیچکس حتی پلک هم نمی زد!!!
بعد تصویر میکس شده احمدی نژاد پخش شد که وارد سازمان ملل شد و به محض اینکه وارد شد یهو یه رنگین کمان هفت رنگ!!! دور احمدی نژاد افتاد و وقتی شروع به سخنرانی کرد نشان داد که یکنفر خوابه و بعد این صحبت احمدی نژاد رو که احدی پلک هم نمی زد رو پخش کرد.
در عین خنده دار بودن این برنامه به این فکر می کردم که حالا مردم دنیا که این برنامه رو می بینن چه تصوری از اسلام٬ ایران و ملت ایران پیدا می کنن!!!
نمی دونم اما شاید هنوز خود آقای احمدی نژاد هم باورش نشده که دیگه شهردار نیست!!! و باید در اندازه های ملتی حرف بزنه که تا چند ماه پیش بالاترین مقام اجرایی اش در تمام مجامع بین المللی دارای با ارزش ترین جایگاه بود.
من از سال ۸۰ ٬ همزمان با انتخابات هشتمین دوره ریاست جمهوری که برای دومین بار آقای خاتمی پیروز شد به عضویت این حزب درآمدم و از اواخر سال ۸۱ به عضویت شورای مرکزی جبهه مشارکت کرمانشاه انتخاب شدم. در آخرین روزهای شهریور ۸۴ هم از عضویت در شورای مرکزی حزب استعفا دادم تا عدم حضورم در ایران مشکلی از بابت به رسمیت رسیدن جلسات شورای مرکزی کرمانشاه بوجود نیاره. درست یادم نیست که تاریخ اولین جلسه از مشارکت که توش شرکت کردم کی بود اما آخرین جلسه رو خوب به یاد دارم! درست غروب یکشنبه ۲۷ شهریور ۸۴. درست ۱۲ ساعت بعدش به ارمنستان پرواز کردم. جلسه شورای مرکزی شاخه جوانان جبهه مشارکت در دفتر مرکزی حزب در تهران . اون جلسه یه جور جلسه تودیع بود. تمام اون روزهایی که در مشارکت برای من گذشت برام افتخار آمیزه!

معتقدم جبهه مشارکت مدرن ترین و کارآمد ترین دیدگاه ها رو در حوزه های مختلف خصوصا در زمینه سیاست و دین داره. از نگاه این حزب دین یکی از پارامترهای اصلی جامعه ایران رو تشکیل داده و هرگونه تلاش بدون توجه به ریشه های دینی جامعه ایران محکوم به شکسته. هرکس که خواسته در راستای توسعه و پیشرفت ایران حرکت کنه اما به ریشه های مذهبی ایرانیان توجه نکرده به نتیجه نرسیده.
اما مشارکتی ها به روشنفکری دینی معتقدن. به این مفهوم که به دنبال قرائت هایی از دین هستند که آزادی و دموکراسی رو به رسمیت بشناسه و حق تعیین سرنوشت رو برای همه افراد جامعه به رسمیت بشناسه. دینی که بیشتر پروردگارش به جای بهانه جویی از بندگانش برای به عذاب مبتلا کردن اونها به دنبال بهانه جویی از بندگانش برای نشان دادن رحمانیتشه!
جبهه مشارکت در عین حال در عرصه مسائل سیاسی جامعه معتقده که دولت و حاکمیت خود به خود فاقد مشروعیت هستند مگر اینکه اکثریت مردم در یک فرآیند قانونی و دموکراتیک به اون رای داده باشن و اون رو انتخاب کرده باشند. این دیدگاه درست در مقابل دیدگاه افرادی که معتقدن مشروعیت حکومت از جانب خداست و مردم در این زمینه حقی ندارن.
از منظر این حزب حاکمیت باید حریم شخصی افراد رو حفظ کنه و حق نداره در امور شخصی افراد جامعه تفحص کنه و آزادی های فردی افراد رو نقض کنه.
فعلا نمی تونم مفصل تر در مورد دیدگاه های این حزب بنویسم چون میس هاسمیک فردا «ری تل» می گیره و باید برم سراغ درسم. اما اگه دوست دارید در مورد این حزب بیشتر بدونید یه سر به این آدرس بزنید تا با دیدگاه های مشارکت که در حال حاضر گسترده ترین و تشکیلاتی ترین حزب ایرانِ بیشتر آشنا بشید.
http://www.emrouz.info/archives/2005/12/00779.php
از همین جا تولد این حزب رو به همه اونهایی که به فکر آباد کردن ایران هستن خصوصا دوستان عزیزم در جبهه مشارکت کرمانشاه و مرکز و جوانان عضو حزب تبریک می گم و امیدوارم بازم روزی بتونم با این حزب همکاری کنم.
بر اساس نتایج نهایی این رفراندوم ۷۵ درصد ارمنی های به اصلاحات قانونی که شامل قانون اساسی ارمنستان هم میشه رای «آیو» ( آره به زبان ارمنی) دادن.
ساعت بعد روسی داریم. مادام تامارای روسی الاصل از همون اول که وارد می شه شروع می کنه روسی حرف زدن. مادام که حرف می زنه ما مثل کودکان استثنایی
فقط بهش نگاه می کنیم.
مادام اراده خسته گی ناپذیری داره... همچنان به روسی حرف زدن خودش ادامه می ده... ما همچنان استثنایی تشریف داریم... آها یک کلمه آشنا به گوشم رسید ... خدایا معنی این کلمه چی بود
... اَه... نوک زبونمه ها... آها ... داره یادم میاد... فهمیدم یعنی بخون! اما تلفظ روسی اش چی می شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اه... حالا تلفظ روسی اش یادم رفت
...
مادام بر و بر من نگاه می کنه ... منم مادام رو نگاه می کنم... مادام با یه حالتی می گه : اخسان!
(غلط تایپ نکردم ها!!!) که یه لحظه دلم براش می سوزه!
توی همون یه لحظه تصمیم می گیرم دیگه کمتر انگیسی کار کنم و یه کم هم به خاطر دل مادام هم که شده روسی رو بفهمم!!!
مقاومت مادام در هم می شکنه
... تلاش بچه در حفظ سنگر خنگی یت و بلندی های سوق الجیشی پخمگی به ثمر می شینه... مادام در یک عقب نشینی آشکار بر خلاف اصول خودش مجبور می شه انگلیسی حرف بزنه!!! (یاد جناح اصولگرای خودمون می یوفتم که هر جا جلوشون وایسی عقب می شینن!!!) آخی... آدم وقتی زبون یکی که خیلی حرف می زنه رو می فهمه چقدر خوبه! ![]()
اما بعضی از بچه ها هنوز مواضع خودشونو در موقعیت های پخمگی حفظ کردن... اونا همچونان هاج و واج به مادام روسی که حالا انگلیسی حرف می زنه نگاه می کنن.
این گروه از بچه ها حتی از رئیس جمهور خدمتگزار هم اصول گرا ترن. اینا با هم هم قسم شدن که تا استادها فارسی یاد نگرفتند از یادگیری هر گونه زبان خارجی خودداری کنن!!!
مادام شروع می کنه به غر زدن انگلیسی... مادام از اینکه ما اینقدر در فهم روسی کودن تشریف داریم عصبانیه... در یه اتمام حجت آشکار برای جلسه آینده اعلام برگزاری امتحان می کنه
. در همین لحظه شک و شبهات در مورد جلسه آینده زیاد می شه... همه منتظر هستن تا من فتوای نهایی خودم رو در مورد تشکیل یا عدم تشکیل جلسه آینده اعلام کنم.![]()
![]()
![]()
من نظر نهایی خودم رو بعد از بررسی فروان اعلام می کنم: با توجه به شک و شبهات فراوانی که از طرف مادام در ارتباط با برگزاری امتحان روسی در جلسه آینده پیش آمده است بدوسیله اعلام می دارم که حضور در جلسه آینده کلاس روسی به هیچ عنوان جایز نمی باشد! والسلام... دفتر من![]()
با این حکم موجی از شادی و نشاط کلاس را فرا می گیرد.![]()
مادام تامارا فارسی حالی نمی شه اما از همین الان می دونه که جلسه آینده تشکیل نمی شه
. کلاس پر بار روسی به پایان می رسه.
زنگ تفریح زده می شه... بعد از ۲۰ دقیقه کلاس بعدی شروع می شه. مادام لوسینی وارد می شه مادام لوسینی استاد زبان ارمنی ماست.
این کلاس بهتره از کلاس روسیه. مادام من رو صدا می زنه پای تخته... از من می خواد چند کلمه رو به ارمنی بنویسم. من از مجموع ۵۲ حرف ارمنی فقط ۸ حرف رو بلدم!
تاما و سیلویا که ارمنی هستن تقلب می رسونن
. بالاخره بعد از ۵ دقیقه دو کلمه می نویسم
. مادام کلی برام حال می کنه
. بهم ۵ می ده
. نفر بعدی سهنده... سهند هم مثل من جواب میده اونم ۵ می گیره! مادام دیگه از کسی سوال نمی پرسه.
فکر می کنم مادام نذر داره که هر جلسه فقط به من و سهند ۵ بده. من و سهند نمی دونیم چرا مادام اینقدر به ما ۵ می ده... احتمالا مادام می خواد ما رو به غلامی خودش بپذیره!![]()
![]()
![]()
![]()
زنگ خورده می شه . راه می یوفتیم به سمت ایستگاه ۵۵!
(تازه ساعت ۵و۳ بعدازظهره... این داستان ادامه دارد...)
مادام به بحث های سیاسی علاقه داره و من هم از خدا خواسته شروع کردم به بحث (اینجا آدمای کمی پیدا می شن که به سیاست علاقه داشته باشن) . مادام بحث رو از گرانی و ارزانی شروع کرد. بهش توضیح دادم که مخارج روزانه در ارمنستان گران تر از ایرانه. مثلا مواد خوراکی٬ پوشاک٬ حمل و نقل عمومی و... مثلا اینجا یه بسته برنج که کمتر از ۱ کیلو تقریبا ۲۰۰۰ تا ۲۵۰۰ تومن می شه. یه دونه نون که شبیه بربری خودمونه ۳۰۰ تومن(۱۵۰درام) می شه. کرایه ماشوتنی که یه نوع می نی بوسه ۲۰۰ تومنه. هر لیتر بنزین اینجا تقریبا ۸۰۰ تومن و یه نوشابه ۱ لیتری ۱۰۰۰ تومن و ... اینه که برای زندگی دانشجویی گرونه.
اما خونه اینجا خیلی ارزون تر از ایرانه و بعضی از دانشجوها اینجا که می یان برای چند سالی که اینجا هستن خونه می خرن. حتی با ۷۰۰۰ دلار هم می شه اینجا یه آپارتمان یه اتاقه و البته نه چندان تمیز خرید. ماشین هم اینجا خیلی ارزان تر از ایران و مثلا یه بنز مدل بالا رو اینجا که ایران حداقل ۱۰۰ میلیونه با ۵۰ تا ۶۰ هزار دلار می تونی بخری.
مادام هم از پایین بودن سطح حقوق و گرونی آب و برق و تلفن می نالید. مادام گفت که این یک شنبه یه رفراندوم در ارمنستان برگزار می شه. این رفراندوم درباره اصلاح قانون اساسی ارمنستانه که با فشار احزاب اصلاح طلب در ارمنستان برگزار شده.
براساس اصلاحاتی که یک شنبه در ارمنستان به همه پرسی گذاشته می شه در درجه اول حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی گسترش پیدا می کنه. این آزادی ها بیشتر جنبه اجتماعی داره و حریم خصوصی افراد رو از دخالت های افراد دولتی و غیر دولتی حفظ می کنه.

مادام لوسینی ـ استاد زبان ارمنی
کاهش نرخ آب و برق و گاز یکی دیگه از موارد این همه پرسیه. اینکه این امکان برای خارجیان فراهم بشه که در ارمنستان زمین خریداری کنن تا از این طریق جذب سرمایه گذاری های خارجی بیشتر شه هم در همه پرسی روز یک شنبه گذاشته شده.
مادام از دوران کمونیسم خیلی راضیه و می گه اونموقعه همه چی ارزان بود و همه هم سرکار بودن اما الان بیکاری زیاد شده. و پول ملی ضعیف شده.
از مادام راجع امام خمینی و نامه ای که به گورباچف پیش از فروپاشی شوروی نوشته بود پرسیدم. مادام خوب اون نامه رو به یاد داره و می گه عملکرد بد گورباچف باعث شد که شوروی از هم به پاشه. مادام نظر خوبی هم راجع به امام نداره و امام رو به عنوان یه تندرو مذهبی می شناسه.
به مادام گفتم که اینجوری نبوده و امام تا زمانی که بود جلوی خیلی از تندروی ها رو در ایران گرفت. مثلا جداسازی دختر و پسرها در دانشگاه ها رو.
خلاصه گپ خیلی خوبی بود. البته از اواسط بحث سیلویا هم وارد بحث شد . اون انگلیسی اش از مادام بهتره و چون ارمنی هم بلده به مادام توی بحث کمک می کرد .
پارک روبروی دانشگاه دولتی پلی تکنیک یروان:
نشسته از راست: بهداد٬ سهند٬ علی٬ آرشیا ـ ایستاده از راست: مهرداد٬ رضا٬ من٬ تامارا٬ سیلویا ـ ردیف سوم :امیرکامران و میلاد

اینجا یه آبخوریه. از چپ: مهرداد٬ سهند٬من٬ کامران(ایستاده)٬علی٬رضا٬ علی٬آرشیا
ساعت ۸ صبحه.... صدای آهنگ از یه موبایل می یاد. با سهند می زنیم زیر خنده. حالا صدای موبایل خیلی نزدیک تر می شه. پشت دره... صدای در می یاد.... بارو جز باروجز(ارمنی با لهجه شیرین ترکی!!!
) مهرداد وارد می شود. شروع می کنه به غر زدن: خدام به خداست برامون جا نمونه... من می دونم و این فارس دانا!!! ۳تایی تند تند از پله ها پایین می ریم.
الان ساعت ۸ و ربعه! سرویس ۱۵ دقیقه دیگه راه می یوفته. چند نفر بیشتر توی اتوبوس نیستن اما تعداد زیادی آجر و زنبیل امروز می خوان بیان به تحصیل علم و دانش به پردازن. به زحمت ۳ تا جا پیدا می کنیم.
ساعت ۸ و نیم! کنسرو دانشجوی ایرانی از ماسیو۲ راه می یوفته! نمی دونم آجرها و زنبیل ها کجا رفتن. تا چند دقیقه پیش بودن ها... اتوبوس که راه می یوفته یعنی امروز سالمه و ۱۰۰ درام پس انداز شد!![]()
اندی و ابی و چند نفر دیگه باعث جو گرفتگی چند تا از بچه ها می شن!
=
امروز آهنگهای درخواستی نداریم! آقای راننده یه کاست بیشتر با خودش نیاورده! آقا...آقا... اِ... خانم محترم.... دیسکو که دیشب بودی!!! اینجا سرویسه!!!
اتوبوس می ره و می ره و می ره تا به دانشگاه پزشکی می رسه. یهو وزن اتوبوس به کمتر از ۳/۱ کاهش پیدا می کنه! مهرداد مثل همیشه می گه: آقایان و خانم های آمپول زن به سلامت!!!
اتوبوس نفس راحتی می کشه و راه میو فته! حالا به دانشگاه پلی تکنیک می رسیم. حالا نوبت ماست که پیاده شیم. اول از جلوی دانشکده معماری رد می شیم. به ساختمان شماره ۹ دانشگاه پلی تکنیک می رسیم.
باید به طبقه ۹ صعود کنیم. خیلی با فرهنگ وایمیسیم تا آسانسور میاد. آسانسور رو در بست برای طبقه ۸ کرایه می کنیم. یه طبقه رو باید پیاده گز کنیم. از جلوی در اتاق مهمی رد می شیم روش نوشته: HEAD OF FOREGIN STUDENTS توی این اتاق مستر گری گوری کار می کنه.
مستر گری گوری خیلی مرد خوبیه! چون اون اولین نفری بود که توی کل ارمنستان به استعداد و هوش و ذکاوت و نبوغ و توانایی های من پی برد.
mr.grigori : you are a clever boy
! you will manage
حالا توی کلاسیم. من و مهرداد می ریم سر جای همیشگی مون. طبقه آخر! اونجا کنار رادیاتوره و آفتاب هم می خوره. گاهی هم که خنده ات رو نمی تونی بند بیاری می تونی از این ردیف خودتو یه جایی غایم کنی!!! سهند هم کنار ما توی اون یکی ردیف می شینه.
منتظر میس هاسمیک می مونیم. یه لحظه شک می کنم که امروز با هاسمیک درس داریم یا نه؟؟؟ به بچه ها نگاه می کنم. همه امروز خوش تیپن. پس با میس هاسمیک درس داریم!!!
هاسمیک می یاد. اولش یه سلام احوالپرسی و چند تا سوال راجع به اینکه دیروز چی کار کردید؟ تا آخر ساعت یه چند تایی ۵ می گیرم. میس هاسمیک از بعضی بچه ها که سوال می کنه جواب های اجق وجق می دن. فارسی و انگلیسی رو سر هم می زنن و آخر سر هم یه جوابی می دن که از خنده روده بر می شم!!!
میس هاسمیک چند تا از تکلیف ها رو فراموش کرده. یادش می ندازم. بچه های دیگه اساسی شاکی می شن. میس هاسمیک هوای منو مهرداد رو خیلی داره. بچه درس خونای کلاسیم! البته مهرداد تافل داره و درس نمی خونه چون به اندازه کافی زبانش خوبه!
۲)) نماينده ويژه احمدی نژاد، کاسترو را به پذيرش دين اسلام دعوت کرد .مقامات جمهوري اسلامي ايران، فيدل كاسترو رهبر كمونيست كوبا را به پذيرش دين اسلام دعوت كردند. فرداسایت خبری نزدیک به محافظه کاران با اعلام این خبر ادامه داد: اين دعوت در پي اظهار تمايل چندي پيش كاسترو براي احياي دين در كشور كمونيستي كوبا، صورت گرفته است. ![]()
۳)) انجام مقدمات سفر خاتمي به سوئيس و آلمان در هفته گذشته و سفر به لبنان در هفته آينده، با دشواريهايي براي دفتر خاتمي همراه بوده است.
گفتني است، تعدادي از نمايندگان مجلس، پس از آگاهي از اين موضوع، قصد اعتراض به وزارت خارجه را داشتهاند كه در همين زمينه، تعدادي از معاونان وزارت خارجه، در حال رايزني با مجلس براي حل اين موضوع هستند.![]()
هر چی می خوام بی خیال سیاست شم مگه می ذارن!!!
وقتی اظهارات خوش چهره نماینده مجلس هفتم رو در مخالفت با سومین وزیر پیشنهادی نفت رو دیدم افتادم یاد اون شبی که قبل از انتخابات مرحله دوم ریاست جمهوری٬ خوش چهره زمین و زمان رو به هم می دوخت تا از احمدی نژاد یک شخصیت گل و گلاب بسازه!!! دقیقا یادمه که خوش چهره اون شب می گفت: مظلومیت و شایستگی آقای احمدی نژاد منو وادار کرد که وارد عرصه حمایت از ایشان بشوم!!!!!
خوبه هنوز شش ماه از ریاست رجایی ثانی نگذشته که این دوستان و کشته مردگان دیروز رئیس دولت خدمتگزار اینجوری به هم تیکه پرانی می کنن.
موارد ۲و۳ دیگه نیاز به توضیح ندارن!
