توی این بسته این چیزا پیدا می شد:
یه پلیور خیلی خوشگل که بهاره خواهرم برام فرستاده بود!(یکی از محسنات خانواده هنری داشتن اینه!) کلی جوراب و زیر شلواری گرم و ... که همراه یه بسته کاک و نان خرمایی و لواشک و یه کالباس ۲-۳ کیلویی خشک که مادر فرستاده بود و تخمه و بادام زمینی که خالم داده بود و یه دیکشنری و کتاب اخلاق خدایان از دکتر سروش که ایران جا گذاشته بودم.
آخرین عکسی رو هم که آخرین شب همه فامیل اومده بودن برای خداحافظی رو هم فرستاده بودن. به جعبه از شکلات های مختلف هم بود که بهاره روش نوشته بود اینارو فامیل برای جا خالیت آوردن ما هم از هر کدوم برات فرستادیم که تو هم بخوری!!!
یه کیسه سبز هم بود که مادر گفته بود این نذر شب ۲۷ رمضانه. هر وقت خواستی صدقه بدی پولت رو بنداز توی اون بعد که ایران اومدی بنداز صندوق صدقات!
همیشه باز کردن اینجور بسته ها حال و هوای خودشو داره. هیجان انگیز و خاطره انگیزه! خصوصا لواشک هایی که مادر فرستاده بود خیلی حال و هوای خونه رو زنده می کرد. بهاره خیلی از اینجور هله هوله ها خوشش می یاد. این بود که همیشه بعد از شام بهاره سریع چند تا ظرف از گل ذرت و لواشک و کنجد و تخمه و ... می یاورد و می خورد و تند تند حرف می زد!
من و ... و مهرداد! یروان پر از این جور حجم هاست. این حجم جنسش از فلزه و توی پارک روبروی دانشگاه ماست. ما هر روز از یک پارک رد می شیم تا به دانشگاه می رسیم و از یه پارک دیگه هم رد می شیم تا به ایستگاه یتا سار دگان می رسیم.

این ماشین لیموزینه. اینجا آخرین مدل های ماشین ها رو هر روز توی خیابان می شه دید.

سهند... کلاس مادام لوسینی( بدون شرح!!!)

من و خنده هایی که بند نمی یان ـ سه باره کلاس مادام لوسینی و سه باره بدون شرح!!!
همیشه با این تصنیف یاد خونه مادر بزرگم می افتم که یه خونه جمع و جور قدیمی دو طبقه اما خیلی شلوغ و پر رفت و آمد بود. ۲۵ تا نوه قد و نیم قد از ۳ تا خاله و ۴ تا دایی٬ می ریختیم توی اون خونه و از زمین و زمان بالا می رفتیم... روزهای کودکی بود و روزهای شادی ! حالا اون روزا گذشته و چیزی ازشون جز خاطره ای در ذهن ما نمونده! خاطراتی که گاهی که اون ۲۵ نوه دور هم جمع می شن بهترین بهانه برای ساعتها حرف زدن و یاد آوری خاطراتی که حتی خاطرات تلخش لبخند رو به لب های ما میاره.
واقعا عجب روزهایی بود!
صدای نجفیان امشب یاد پدرم رو هم خیلی برام تداعی کرد که این روزها سالروز فوتشِ!
خلاصه امشب اتاق علی بودیم. این اولین باری بود که مهمون علی می شدیم. علی تو کار دی جی (میکس موسیقی با کامپیوتر) و از این حرفهاست. علی در عین حال که می تونه جدی باشه خنده دار ترین حرفها رو هم می زنه. خصوصا موقعی که سر کلاس مادام لوسینی(مادام ارمنی) هستیم!
گاهی سر کلاس ارمنی یه حرفایی می زنه که واقعا آدم رو روده بر می کنه!
یکی از انبوه نقاط ضعف من اینکه وقتی خندم می گیره دیگه تحت هیچ شرایطی نمی تونم خودمو کنترل کنم. ایران هم که بودم گاهی توی جلسات کاملا رسمی با یه اتفاق ساده دیگه نمی تونستم خندمو کنترل کنم و اشک از چشمام جاری می شد! گاهی مجبور می شدم دیگه جلسه رو ترک کنم. با حامد(فاضلی دوست و همراه بسیار عزیزم!) خاطرات زیادی از این خنده های متوقف نا شدنی داریم. گاهی حامد هم از خنده من به چنان وضعی می افتاد که دیگه همه متوجه می شدن که ما اساسی داریم می خندیم!
نوید٬ مهدی و مجید هم ( نزدیک ترین دوستام) از این خنده های من خاطرات زیادی دارن. خصوصا سر کلاس های درسی که خنده های من همیشه اونا رو لو میداد و دبیر ها هم چون می دونستن من اهل شلوغ کاری نیستم و عامل خنده من قطعا مهدی و نوید و مجید هستن حال اونا رو می گرفت!
خلاصه روزهای دوشنبه برای ما روزهای خنداس. سر هر کلاسی همیشه بچه هایی هستن که کلی شلوغ بازی در می یارن و بقیه رو روده بر می کنن اما اگه استاد متوجه نشه که دانشجو ها چی می گن کلاس حال و هوای دیگه ای پیدا میکنه! علی گاهی شروع می کنه به جر و بحث با استادها! اونا شروع می کنن ارمنی یا روسی حرف زدن و علی هم به فارسی صحبت کردن و حرفایی می زنه که واقعا کلاس از خنده منفجر می شه!
منم اینجور موقع ها دیگه روی نیکمت ولو می شم و واقعا از خنده دل درد می گیرم. این خنده ها گاهی خوبه! به آدم روحیه میده و کسالت رو از آدم دور می کنه اما گاهی هم واقعا درد سد ساز میشه!
اگه کسی راهی بلده که می تونه خنده آدم رو کنترل کنه و به من بگه کلی به من لطف کرده! امیدوارم هیچوقت لبخند از لب های شما محو نشه!
وقتی اینجور محدودیتی هم ایجاد میشه بچه ها بدتر یه جوری می شن که شب نشینی ها و دور هم بودناشون عموما بعد از ساعت ۱۲ می افته! اینکه راه هایی رو پیدا کردن که نگهبانها متوجه نشن! مثلا ساعت ۱۲ که میشه برای چند دقیقه ساکت می شن. یه رمز هم برای در زدن می ذارن که اگه نگهبان در میزنه متوجه شن که از بچه ها نیست. چون از ساعت ۱۲ به بعد به محض اینکه یه صدای کوچولو از در می یاد یکی فرار می کنه توی دستشویی٬ یکی می ره زیر تخت٬ یکی توی کمد و یکی هم کفش های اضافی رو از جلوی در جمع می کنه! گاهی هم مجبور می شن به نگهبانا رشوه بدن!
اما اگه نگهبانا روی اتاقی کلید بشن و بهانه هم داشته باشن شروع می کنن به در زدن بعد که در رو باز می کنی اولین حرفی که میزنن اینه که : چه خابا ره!!! ( چه خبره به لهجه ارمنی!!!) این اولین جمله ایی که نگهبان های پانسیون یاد می گیرن!
گاهی هم نگهبانها شرطی می شن. توی خواب هفت پادشاهی یهو یکی در می زنه در رو که باز می کنی می گه : چه خابا ره!!!
دیروز هم یکی از همین بحث ها مطرح شد و بچه ها شروع کردن به کلی انتقاد از شرایط سیاسی اجتماعی ایران و هی مشکلات جامعه ایران رو گفتن. منم همش می خواستم جواب این بچه ها رو بدم اما هنوز انگلیسیم اونقدر پیشرفت نکرده که تمام اون چیزایی که می تونستم بگم رو مطرح کنم.
البته گفتم که درسته که جامعه ایران در حال حاضر مشکلاتی داره اما ما خودمون راه حل مشکلاتمون رو می دونیم و داریم با اصلاحات گام به گام مشکلات رو حل می کنیم همون طور که در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی کلی پیشرفت کردیم و دستاورد های بزرگی بدست آوردیم.
اما بازم انگلیسی یکی از بچه ها که خیلی با هاش در اینجور مسایل مخالفم از من خیلی بهتره و اون تونست خیلی بیشتر از من حرف بزنه.
می دونید! البته من با ماهیت بیشتر حرفای این دوستم موافقم اما می گم ما نباید مشکلات داخلی خودمون رو طوری مطرح کنیم که کسانی که سابقه تمدن و فرهنگشون قرنها از ما عقب تره واسه ما قیافه بگیرن! این مثل این می مونه که آدم دعوای خانوادگیش رو به هرکی بگه!
درسته که ایران ما در حال حاضر کلی مشکل داره اما بازم خیلی ایران ماست!
حالا دارم بیشتر از قبل انگلیسی کار می کنم تا اینجو جاها کم نیارم!
خلاصه اینکه زمستون هنوز نیومده اینجا داره خود نمایی می کنه. پاییزای اینجا خیلی کم رمقن و زودی قافیه رو به زمستون می بازن. قبلا نوشته بودم که ارمنستان یه کشور کوهستانیه. جاده هاش تقریبا همه مثل شماله!( شاید یکی از دلایلی که دهه ۷۰ می خواستن اتوبوس نویسنده ها رو به بهانه همایش ادبی در ارمنستان بندازن ته دره همین بوده!!!) می گن الان توی مرز ایران ارمنستان اینقدر برف اومده که اونایی که زمینی میان ارمنستان کلی توی مرز معطل می شن. با این وجود هنوز اوصافی که از سرمای اینجا شنیدم هنوز عیان نشده... منتظرم ببینم زمستونای اینجا چه طوریه حتما براتون می تعریفم!
hello miss husmik
welcome to my weblog! this was born at last days that i was in iran. i write in this about your country,your culture and your difficut language and more difficult your writing!!! i write wy daily memories,too
i connect with my friends and family with it. i inform them from my new life in your country.i have found a lot of new friends with this. they send for me many email and commen.when i feel homesick, i come here and write, then i will become glad. totally it is very useful for me
but about your photo
i loaded that photo and then i arshived it in my friend's computer. unfortunately! i understood he deleted it and tonight i could n't load it again.i hope, i could take a photo with you again and load that for every one visit my blog
incidentally! i can write for you some text about iran and its cultre & teach you persian if you interested it ! thank's lot for your visit! and i'm sorry for my mistake in this text. have a good weekend
ehsan
الفبای روسی ۳۱ حرف داره. بعضی از حروفش شبیه انگلیسی اما تلفظش فرق داره. مثلا P در روسی R خوانده میشه. H هم N خوانده می شه. Y هم ooخوانده می شه و...
اما صرف نظر از تلفظ های سختش٬ قواعدشه. مثلا ما در روسی ۴ تا یک داریم.
برای مذکر٬ برای مونث٬ برای وسایل( وسایل هم مذکر و مونث دارن- مثلا: پنجره مذکر و دفتر مونثٍ و طبقه هم خنثی ست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) یک برای جمع!( که در دنیا بی سابقه است! مثالا یک گروه ده نفره)
اما چند تا کلمه:
سلام: ایز دراس ووی ت ِ
ممنون: اس با سیوا
خواهش می کنم: پا ژا لویح ستا
استاد دانشگاه: پری پا دا وا تل
دوست( از نوع همشیره اش) : پادروگا
دوست( از نوع اخوی اش): دروگ
فیلم: چوو وٍ ستٍ ووات
خانواده من در کرمانشاه زندگی می کند: مایا سیمیا سی چاس ژیویو ت و کرمانشاهه!
ضمنا اسم من در روسی اخسان نوشته و خوانده می شه !
در رابطه با ارمنی بعدا می نویسم! پیشنهاد می کنم حتما اون مطلب رو بخونید!
اینجا میدان هراپاکه. ضلع شمال شرقی این میدان ساختمان مرکزی دولت ارمنستان وجود داره. اما هیچ محدودیتی برای تردد در این میدان نیست!

تولد مهرداد! حامد(خفن)٬ من٬ محمد(معماری)٬ مهرداد٬علی (معروف به زگیل!!!- الکترونیک)٬ سهند٬ حمید(معروف به خوف متال!!! - دندانپزشکی). نشسته: بهداد( doom metal !!! -الکترونیک).
امروز چند نفر اومدن دانشگاه و منو ۲ نفر دیگه رو بردن اداره امنیت ملی ارمنستان!!! جریان به همون ۴۲۵ دلار بر می گرده. اگه ازش بی خبرید می تونید ازآرشیو بخونیدش!
با پیگیری های سفارت ایران تا حالا چند نفر در این رابطه توی ترمنستان بارداشت شدن. یکی شون رئیس پانسیون ماست که ظاهرا در یک تبانی با بعضی از اعضای وزارت علوم ارمنستان از دانشجویان ایرانی ۴۲۵ دلار به صورت غیر قانونی دریافت می کردن. حالا این قضیه به اونجا رسیده که جز مسایل مغایر با امنیت ملی ارمنستان شده.
ایران برای ارمنستان یک همسایه خیلی مهم به حساب می یاد. ایران در ارتباط ارمنستان به آبهای آزاد و در تامین انرژی ازمنستان نقش اساسی ایی بازی می کنه. ارمنستان صنایع مادر نداره و نفت هم داره. اینکه صادرات نفت و مشتقات اون از ایران به ارمنستان خیلی ریاده. اینجا پلاسنیک به همین دلیل خیلی گرانه. اینکه سفارت ایران در ارمنستان خیلی پر نفوذه و این به ایرانی ها شخصیت ویژه ای می ده.
خلاصه در اداره امنیت ملی ارمنستان از ما رجع به نحوه پرداخت این پول پرسیدن. یه ارمنی به اسم پتروس که دانشجوی کرسی ایران شناسی در ارمنستان بود برای ما کار ترجمه رو انجام می داد. با پتروس دوست شدم و شمارش رو گرفتم. بعدا از اون که حتما می تونه در یادگیری زبان ارمنی و فرهنگ و تمدن اون به من کمک بزرگی کنه بیشتر می نویسم.
حالا همه امیدوار ترن که ۴۲۵ دلار ها برگرده!
اما خرچنگ خوری!
وقتی که دیدم اون خرچنگ های بی چاره چطوری زنده زنده توی آب جوش اونقدر می مونن که رنگشون کاملا قرمز می شه و هرچی قرمز بشن بهتره!!!!!!!!!! هم حالم به هم خورد هم خوردنشو گناه برزگی دونستم. من خرچنگ نخوردم و بعید می دونم خوردن اون اونم با اون طرز پخت گناه بزرگی نباشه و امیدوارم بچه ها هم دیگه هوس خرچنگ خوری نکنن.
چند تا عکس از خرچنگ خوری بچه ها هست اما خودم حالم به هم می خوره و از اکران عمومیش معذورم!!!
واقعا بنازم حکمت خدا رو! عجب موجود چندش آوری این خرچنگ! فکرش رو بکنید توی یه ظرف برزگ صدها خرچنگ با شاخک های دراز و پاهای کشیده و بند بندی و چنگال های گاز انبری و ... از سر و کول هم دیگه بالا می رن!!!
خلاصه روزبه خان مقادیر متنابهی از این موجود حاوی فسفر رو که میگن برای یادگیری زبان های روسی و ارمنی بسیار مفید می باشد رو خرید. جالبش اینجاست که روزبه هم اولین بارش با این موجود می خواد سر یه سفره بشینه!!!
مادام آشپزمون هم دستور طبخ خرچنگها رو داده.
مواد لازم:
۱-خرچنگ به مقدار لازم!!! (البته زنده)
۲- آب جوش
۳ـ نمک
دستور طبخ:
ابتدا آب را جوش می آوریم سپس به آن نمک می زنیم. پس از اندکی دست و پای خرچنگ زنده را گرفته و جهت آبتنی به داخل قابلمه هدایت می کنیم. می توانید برای سهولت در این کار سر خرچنگ را مقداری گول بمالید! ( باگومبا باگومبا فراموش نشود!)
الان ساعت ۱۸ است. و خرچنگها دارن آخرین دقایق عمرشونو در حمام سوئیت روزبه و محمد سر می کنن. روزبه امروز افطار ما رو مهمون کرده...
اینم آخرین عکس دقایقی قبل از وداع دار فانی!
اگه بعد از شام زنده بودم از شام شب عید می نویسم!!!

با این خبر دنیایی از خاطره به ذهنم هجوم آورد. خاطراتی که در جای جای آن مردی حضور دارد با قامتی بلند٬ ایمانی راسخ٬ قلبی مهربان٬ لبخندی همیشگی٬ صداقتی بی پایان٬ امیدی کم نظیر٬ فروتنی بلند منشانه و... شجاعتی ایمانی!
مردی که در هر شرایطی٬ در شکست و پیروزی٬ در غم و شادی٬ و در سکوت و هیاهو٬ آرام و بلند نظر و صبور و افتاده است.
در طولسالهایی که در عرصه فعالیت های سیاسی و اجتماعی کرمانشاه فعالیت کردم کاراکتر دکتر سعیدی همیشه برایم یک الگو بوده است. واکمش های او در شرایط مختلف همواره باعث می شد تا در هر جمعی که بودیم امیدواراده تر و دقیق تر تصمیم گیری کنیم. او در اوج خستگی ها و نا امیدی ها می آمد و نشاط و امید را به جلسه می آورد. و در اوج شور و هیجان فروتنی را...
با لبخند و سادگی و صداقت٬ صریح ترین و اصلی ترین نکات را در کمترین زمان ممکن بیان می کرد و تصمیم گیری ها را آسان می کرد. هیچگاه خستگی را در چهره اش ندیدم هر چند گاهی از خستگی جسمی می گفت اما آن را هرگز در چهره اش نمی دیدی. چند بار برخوردهایش را در بیمارستان با مریض هایش دیده بودم. اگر او را نمی شناختی تصور می کردی که همه مریض هایش از بستگان او هستند.
در کنار تمام این ویژگی ها و وارستگی های اخلاقی٬ شجاعت دکتر سعیدی نمود دیگری داشته و دارد.
اصولا انسان ها در دو حالت شجاع و بی باک می شوند. یکدسته آنها که شجاعت شان برگرفته از حسی است که همه دارایی های مادی آنها را در جریان زندگی از دست رفته ارزیابی می کند. این حس آنها را سراپا بی باک و بی پروا می کند. اما چنانچه بخشی از مطالباتشان تامین گردد دیگر سراغی از آن بی پروایی در وجودشان نمی بینی.
اما گروه دیگری هم هستند که شجاعتشان بر گرفته از یک سرچشمه عمیق فطری است. آنها شجاعند چون با ایمانند. چون به جایی تکیه زده اند که بهترین تکیه گاه است. و انسان های با ایمان و متوکل همیشه شجاع و بی پروا هستند. هرگز در برابر آنچه آن را برخلاف اصول و آرمانهای خود ارزیابی می کنند کوتاه نمی آیند. هیچ پارامتر دنیوی نمی تواند شجاعت ایمانی آنها را از ایشان بگیرد چراکه جنس این شجاعت اساسا با مادیات متفاوت است.
شجاعتی که از دکتر سعیدی سراغ دارم از این جنس است. این ایمان سبب شده تا دکتر سعیدی همواره در برابر هر مقام و منصبی صراحتا حرف های خود را بزند و از واقعیات دفاع نماید.
ریاست برای وی هیچگاه به عامل باز دارنده تبدیل نشد. به واقع پست و مقام نتوانست شخصیت دکتر سعیدی را در قید و بند کشد و این شخصیت دکتر سعیدی بود که مقام را در بند شخصیت خود کرده بود. به همین دلیل است که دکتر سعیدی در هرجای گاهی که باشد ذره ای از حرمت٬ عزت و بزرگواری شخصیتی اش خدشه دار نمی شود.
من در مراسم تودیع ایشان نبودم اما یقین دارم که دیدگان بسیاری در آن روز نمناک بوده و باز هم یقین دارم که آن روز برای هیچکس به اندازه خود ایشان از این مساله راضی و خشنود نبوده است.
صمیمانه به ایشان برای تلاش خستگی ناپذیرش برای تداوم ارزنده ترین نعمت الهی ٬« سلامتی» شهروندان کرمانشاهی خسته نباشید می گویم و سلامتی اش را از درگاه خدا مسئلت می نمایم. و امیدوارم همچنان نقش بی بدیل خودش را در تحقق آرمانهای بلند اصلاحات ایفا نماید.
