مدتی بود که می خواستم آخرین پست روزگاران رو بنویسم اما حس می کنم شب یلدا بهونه خوبی باشه برای پایان یه دفتر... یه دفتر مجازی!
این روزگاران هم مثل هر روزگاران دیگری به پایان رسید! اما خوب روزگاران ما هنوز ادامه داره...
اگه تو این مدت چیزی نوشتم که به کسی برخورد و یا ناراحتش کرده ازش عذر می خوام!
امیدوارم روزگاران شما همچنان پاینده باشه و شب یلدای خوبی هم داشته باشید!
یلداتون مبارک... خداحافظ ![]()
قبل از هر چیز این روزو به النازٍ عزیزم
که تو ایران دانشجو و دلم خیلی براش تنگ شده
٬تبریک می گم. من و الناز داریم مقدمات زندگی مشترکمون را فراهم می یاریم (اینم اون پست داغی که گفته بودم!!!)![]()
بعدش روز دانشجو رو به همه دوستای خوبم تو ایران و اینجا تبریک می گم. خصوصا به امیر بابایی دوست عزیزم که همکار روزنامه نگارمٍ و دانشجوی حقوق و این روزا داره خودش رو واسه انتخابات شوراها که کاندیدا شده آماده می کنه! که امیدوارم موفق بشه! ![]()
روزهای دانشجو همیشه تو ایران حال و هوای دیگه ای داره. اما اینجا اصلن از این خبرا نیست! نه میتینگی٬ نه تجمعی٬ نه تحصنی٬ نه سخنرانی٬ نه بزن بزنی!!!![]()
ایران که بودم با وجودی که دانشجو نبودم اما روزای دانشجو همیشه سرم شلوغ بود. چند تا میتینگ و همایش که دعوت می شدم و یا باید از طرف جبهه مشارکت کرمانشاه شرکت میکردم یا از طرف روزنامه تا گزارش تهیه کنم. اما حالا که دانشجو شدیم...
فضای دانشجویی خارج از کشور حداقل اینجا با داخل کشور خیلی متفاوته. البته از بعضی جنبه ها اشتراکاتی وجود داره اما همون حداقل هایی که داخل کشور هست هم اینجا نیست. منظورم حساسیت های اجتماعیٍ.
اینجا درصد خیلی کمی از دانشجو های ایرانی درس می خونن( این نقطه اشتراکشه). اما نقطه تفاوتش اینکه به جای تراکت های سخنرانی و میتینگ های سیاسی اینجا تراکت پارتی و دیسکو می بینید! مثلن امروز با فردا قرار یه بیگ پارتی برگزار بشه که دی جی های ایرانی اینجا همه جمع می شن و می خوان یه چیزی مثل مسابقه برگزار کنن تا بهترین دی جی ایرانی انتخاب بشه! و البته حدودا ۴۰۰۰ تومن بلیط ورودی این پارتی ها میشه! تراکت های این دیسکو جای تراکت های روز دانشجو رو اینجا گرفته!
حالا تو این فضا خیلی سخته که بخوای از روز دانشجو٬ تاریخچش٬ حساسیت های اجتماعی و ... حرف بزنی!
البته من و چند نفر دیگه از دوستام که اینجا انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه های ارمنستان رو تاسیس کردیم خیلی هم بیکار ننشستیم.
امروز از طرف انجمن یه تعداد تراکت به زبان فارسی و انگلیسی نوشتیم و به بردهای دانشگاه ها زدیم که حداقل دانشجوهای اینجا بفهمن که امروز تو ایران روز دانشجوٍ. البته یه شماره نشریه هم داریم در میاریم اما واسه امروز حاضر نشد! سعی می کنیم تا روز دوشنبه در بیاریم!
از سال 74 كه كارت پخش مي كردم تا سال 84 كه دبير ستاد انتخاباتي دكتر معين بودم روزهايي زياد و پر خاطره اي دارم!
اما اون چيزي كه مهمه اينكه بخوايم يا نخوايم، دوست داشته باشيم يا نداشته باشيم، سياسي باشيم يا ضد سياست، طرفدار خاتمي باشيم يا احمدي نژاد ، عاشق باشيم با شكست خورده عشق، پول دار باشيم يا فقير، روشنفكر باشيم يا پوپوليست، سوسول باشيم يا جاهل، بي دين باشيم يا حزب الهي و... يه چيزي واسمون خيلي روشنه و اون اين كه توي ايران، توي همين كشوري كه داريم ( البته در حال حاضر داريد!!!) توش زندگي مي كنيم، انتخابات ها تاثير مستقيم تو زندگي شخصي حتي خصوصيمون داره!
فكر كنم منطقي كه هر آدمي با هر فكري بايد كاري كنه كه راحت تر بتونه تو اين ايران، زندگي كنه!
حالا اگه با اتفاقاتي كه ظرف اين يكسال و نيم انتخاب احمدي نژاد حال مي كنيد به كانديداهاي ليست حاميان دولت راي بديد، اگه هم فكر مي كنيد به صورت نسبي خاتمي بهتر بود، به ليست اصلاح طلبان راي بديد!
آخيش راحت شدم! خدايي نمي شد انتخابات باشه و هيچي نگم!!!
راستي حالا ديگه هم گاز داريم و هم بخاري و گرما... حالا ديگه با تي شرت روزگاران رو به روز ميكنم! ( اينم اون پست گرمي كه قولش رو داده بودم!!!)
یکی از این تجربه ها دونستن نعمت بزرگ قیمت انرژی تو ایرانه! چیزی که تا از ایران نیای بیرون قدرشو نمی دونی!
این روزا هوای ارمنستان کاملن سرد شده! اما ما چون گاز نداریم اینه که دمای داخل و بیرون خونمون تفاوت چندانی با هم نداره!
موقعه ایی که قرارداد این خونه رو می بستیم صاحبخونه گفت که تا اول پاییز گاز می کشم. بدون گاز اینجا هیچ خونه ای نمی صرفه چون برق اونقدر گرون هست که اگه بخواییم از وسایل گرمایشی برقی استفاده کنیم تقریبا نصف قیمت اجاره خونه باید پول برق بدیم.
اول پاییزی که ناتالیا قول داده بود٬ شده اول آبان. خونه لوله کشی گاز شده اما هنوز کنتر نصب نشده! ما هم اجاره این ماه رو ندادیم و گفتیم تا گاز وصل نشه از اجاره خبری نیست!
الان تو خونه ما از دهنمون بخار در میاد! حتی توی طول روز هم به خودمون پتو می پیچیم وای به حال شبا! موقع خواب هم با چند تا پتو و لحاف بازم نمی تونیم سردمون میشه! گرم ترین نقطه خونه در حال حاضر آشپزخونست که اونم شکر خدا فردا کپسول اجاق گازمونم تموم میشه!!!
اسم اتاقامون رو هم به اسم خیابونای یروان گذاشتیم چون یه لحاظ دما تفاوتی با اخیابونا نداره!
خلاصه دلتون واسه ما کباب بشه! اگه یه موقعه شنیدید ۷ نفر بر اثر سرما در ارمنستان مردن زیاد نگران نشید چون ۳درصد احتمال داره که ما هفت نفر نباشیم! در هر حال الان نیاز مند یاری سبزتان هستیم!!!![]()
اما اینم خودش روزگاریه ها! سرما هم حال و هوای خودشو داره! هرچند این پست خیلی سرده اما منتظر باشید که تا چند روز دیگه یه پست خیلی داغ می خونید!![]()
![]()

خصوصن در خانه های دانشجویی و بالاخص در خارج از کشور!
چند روز پیش من و رضا صلح نامه بسیار مهمی رو به امضا رسوندیم که این حرکت تاریخی ما باعث ایجاد آرامش شد!
رضا معمولن دیر می خوابه! یعنی بیشتر از اینکه شبا بخوابه٬ روزا می خوابه! اما من بر عکس بیشتر از اینکه روزا بخوابم٬ شبا می خوابم!
انصافن تولید صوت اون هم از نوع مردم آزارانه همیشه می تونه یه سرگرمی مفرح باشه. خوب من و رضا هم آدمیم دیگه دل داریم... اما مشکل اونجا بود که موقعی که حس تولید صدای من گل می کرد رضا خواب بود و موقعی که اون حسدونش درد می گرفت من خواب بودم!
در نتیجه با کمتر از یک ثانیه فکر کردن می شه پی برد که یه جورایی خواب آروم و بی سر و صدا تو خونه ما یه چیزی تو مایه های کیمیا بود! این مساله دامن بقیه رو هم می گرفت!
هر چند که بیدار کردن رضا ساعت ۵-۴ بعد از ظهر با کوبیدن یه ملاقه به ته یه پارچ آب پلاستیکی همراه با داد زدن و همزمان جهش یک و نیم متری رضا از خواب و دیدن قیافه برق گرفتش تفریح بسیار بسیار لذت بخش و مفرحی بود اما راستش به حمله مغول وار رضا و ایادی جنایتکارش ( بهداد و مهرداد) ساعت ۳ نصفه شب که تو خواب نازی اصلن نمی ارزید!
این شد که صلح نامه ای زیر به امضا طرفین رسید:
هرکس از ساعت ۳ الی ۷ بعد از ظهر و از ساعت ۱۲ شب تا ۷ صبح سر و صدا کند خر است!
امروز تقریبا یک ماهی میشه که دوباره اومدم ارمنستان. دیگه پانسیون نیستم. با مهرداد٬ رضا و سهند یه خونه گرفتیم. خونمون بزرگه. الان محمد٬ بهداد و مهرداد هم اومدن خونه ما و ۷ نفری داریم روزگاران رو می گذرونیم!
روزگارانی که خودش یه فیلمی شده!
اینجا هر روز یه نفر شهردار می شه. شهردار باید آشپزخونه رو تمیز کنه٬ ظرفای مشترک رو بشوره٬ راهرو و هال رو جارو بزنه و تی بکشه!
خونمون دوبلکسه. طبقه پایینش آشپزخونه و دستشویی و حمومه! بعد از پله های چوبی که بالا می ری یه هال بزرگه که توش یه پیانو و دو تا بوفه که یکیش پر از عروسک هست. یه صلیب چوبی و یه عکس هم از جد بزرگ این خونه رو دیواره.
سمت راست هال اتاق پذیرایی. که اونم بزرگه و یه شومینه هم داره. دو تا تخت خواب٬ یه کمد لباس دو تا میز تحریر.
سمت چپ دو تا اتاق خواب کوچیک تر هست که هر کدوم ۱۶ مترن. تو اونا هم کمد لباس و تخت خواب هست.
خونه خودمون ضمن اینکه از پانسیون ارزون تر می شه قابل مقایسه با اونجا که هر روز باید با اون نگهبانای عتقیه کلنجار بری و از اون غذای مزخرف ماداما بخوری نیست! البته ما جون الان ۷ نفریم قیمتش واسمون می صرفه.
واسه خوردو خوراکمون هم کلی وسیله مثل برنج٬ حبوبات٬ ادویه٬ سبزی خشک٬ سوسیس و ... ار ایران آوردیم و از اینجا هم یه چیزایی می خریم و قر و قاطی میکنیم و یه چیزی که البته از غذای ماداما خداییش خیلی بهتره در میاریم می خوریم!
تو دانشگاه امسال هم مثل سال قبل مونیتور گروه medical هستم. حاضری گذاشتن واسه بچه ها تو ژورنال مهمترین کار مونیتوره. منم که تو این کار اصلا تساهل و تسامح نمی کنم!!!
علاقه و كنجكاوي و رشته تحصيلي مرتبطم باعث شد تا با دكتر سعيدي كه متخصص قلب هم حزبي يكي از دوستاي قديميمه و رئيس سابق دانشگاه پزشكي برم آنژيوگرافي.
آنژيو گرافي تكنيكيه كه با اون از رگها و دريچه هاي قلب تصويربرداري مي شه تا بتونن ميزان گرفتگي رگهاي قلب رو اندازه گيري كنن.از ساعت 9 صبح تا 4 بعدازظهر 8 مريض آنژيو شدن. البته 1/5 ساعت هم چون برق قطع شده بود كار متوقف شده بود.براي ورود به اتاق آنژيو بايد لباس ماسك و كلاه و يه جليقه حدود 7-8 كيلويي و گردن مي پوشيدم كه اون جليقه از بس سنگين بود تموم شونه هامو درد آورد. اما خوب چون پرتو نگاري مي شد بايد مي پوشيديم.
روش كار اينجوري بود كه بعد از اينكه مريض روي دستگاه مي خوابيد و استريل مي شد دكتر يه برش روي كشاله ران مريض مي زد و وريدش رو مي گرفت وريدش رو مي گرفت و با يه وسيله ديگه كه يادم رفته اسمش چي بود ‘كتر تر’ رو وارد رگش مي كرد. درست تو اين لحظه فواره اي از خون از رگ مريض ميزد بيرون .كترتر بسته به اينكه مي خواد وارد كدوم بخش از رگهاي قلب بشه شكل هاي مختلفي داشت. بعد از اينكه كترتر وارد رگ مي شد با طزريق يه ماده و از طريق تابش اشعه از رگها تصويربرداري مي شد.
مايعي كه از كترتر وارد خون ميشد در برابر اشعه حساس بود و تصوير جريان خون توي رگها رو نشون مي داد. شايد يكي از زيباترين صحنه هايي كه ديدم تصوير همين رگها و گردش خون بود. موقعي كه اون مايع از يك رگ اصلي وارد مي شد و به سرعت به رگهاي كوچيك و كوچيك تر تبديل ميشد و يه شبكه رو مي ساخت كه اسمش اسپايدر بود زيباترين صحنه ها رو خلق مي كرد.
اين تصوير ها روي مونيتور نشون داده ميشد. رگهاي تنگ و گرفته هم به خوبي مشخص مي شد.
توي اون مريضا يه پيرمرد بود كه به نظر نمي رسيد حالش خيلي بد باشه اما آنژيوش كه تموم شد دكتر سريع تصوير رو بهم نشون داد اونقدر گرفتگيش شديد بود كه دكتر گفت بايد همين امشب عمل بشه. شايد به اندازه يه مو رگش براي عبور خون جريان جا داشت. دكتر سعيدي مي گفت اگه كترتر رو چند ميلي متر جلو تر ميبردم همون يه مو هم كيپ ميشد و بيمار همونجا فوت ميشد. اين آقاي بيمار از اون سيگاري هاي قهار بوده!
امروز حسابي جوگير شدم و انگيزم هم واسه درسخوندن بيشتر شد! ايران باوجودي كه در زمينه پزشكي پيشرفت هاي زيادي داشته اما در مورد تجهيزات پزشكي به شدت وابستست. تموم اون كترتر ها آمريكايي بود و اگه انرژي هسته اي همچنان حق مسلم ما باشه و ايران تحريم بشه معلوم نيست تكليف بيماراي بيچاره قلبي و ... چي ميشه!
نوع برخورد دكتر سعيدي با بيمار هم منو جو گير تر كرد! واقعا اون همه برخورد خوب و صميمي با بيمار به خاطر اينكه استرس بيمار پايين بياد اونم با اون همه استرس كار و خستگي و وزن اون جليقه سنگين نشون از يه منش انساني والا داره!
اما اينكه ما تا قبل از اينكه مريض شيم و كارمون به اينجور حاها كشيده بشه و تا دم مرگ بريم قدر سلامتيونو نمي دونيم هم برام جالب بود! من كه اهل سيگار نيستم و وزنم متعادله اما خدا به داد سيگاري ها و سنگين وزن ها و اونايي كه رژيم غذايي نا مناسب دارن برسه!
تقريبن يك ماهي هست كه اومدم و بازم تقريبن يك ماه ديگه اينجام.
اين يك ماه بيشتر تحويل بازار و ديد و بازديد بود. بالاخره از خارجه اومده بودم ديگه!
اما زود همه چي عادي شد! اون اوايل هرجا مي رفتم كلي تحويلم مي گرفتن اما حالا هرجا مي رم مي گن: ا... بازم اين اومد!![]()
با تموم شدن تحويل بازار به فكر يه بيزينس افتادم!
اونم اينه كه مي خوام چند نفر ديگه رو مثل خودم از راه بدر كنم و در ضلالت تحصيل در خارجه بندازم و البته ازشون پول بگيرم كه گمراهشون كنم. ![]()
واسه اين بيزينسم هم عنوان "مشاروه تحصيلي در ارمنستان" رو انتخاب كردم تا كلاسش بالا بره!
قراره از هيچ كسم پول نگيرم تا زماني كه كلاساش تو ارمنستان شروع بشه تا مطمئن باشه كار ما قانونيه قانونيه!
خلاصه هركي دوس داشت مهندسيي، پزشكيي، معماريي چيزي بخونه تا ول ول نگرده يه ميل بزنه...بقيش با من!![]()
اما اعتراف مي كنم كه طاقتم نگرفتو در كنار بيزينسم بازم از دارم از فرصت استفاده مي كنمو همچين يه چيزايي تو روزنامه مي نويسم البته نه از اون چيزاي بد بد ها! طفلی اين دولت نهم كلي داره زحمت مي كشه! ![]()
تا يادم نرفته اينم بگم كه سال قبل معدلم 18 شد
. تازشم نمره انگليسيم 19 شد و هاي مارك كورس شدم! با اين وجود فكر كنم نفر سوم كورس شدم. تو كلاس خودمونم اين مهرداد نامرد از من جلو زد
و نفر دوم شدم . مهرداد معدلش 19 شد. تازه فهميدم اصلن دوست خوبي نيست و گرنه مي ذاشت من معدلم از اون بيشتر شه! اين دوره زمونه ديگه مرام و دوستي كه نمونده!الهي كه سال آينده معدلش 9 بشه![]()
![]()
اولین امتحانمون فیزیک بود! البته روسی و ارمنی و گرافیک رو قبلن داده بودیم اما اونا زاچوت بودن یعنی امتحان اصلی ندارن و نمرشون هم توی معدل تاثیر نداره اما باید پاس بشن.
امتحان فیزیک دادن توی گرمای هوا با سرماخوردگی و موف موف دماغ و باخت ۳-۱ به مکزیک و ... اصلن پدیده دلچسبی نیست!![]()
به هر نق و جری بود با محمد و روح ا... و علی و ... سعی کردیم یه جوری بخونیم که بتونیم قبول شیم!
من و محمد وضعمون بهتر بود اما هر کدوممون تو یه فصل قوی بودیم. مهرداد هم توی تعاریف قوی بود. یعنی اگه من و محمد و مهرداد رو با هم جمع می کردن می تونستیم ۲۰ بشیم!![]()
بچه های دیگه هم امیدشون به ما بود تا بهشون برسونیم تا اونا هم حداقل بتونن امتحان رو پاس کنن. سرجلسه که رفتیم من و محمد و مهرداد تو یه ردیف نشستیم اما چون تابلو شد استادا جاهامونو عوض کردن.![]()
اول بلیطامونو دادن. اینجا امتحان اینجوریه که هرکی باید بلیط بکشه و بلیط هرکی میشه سوالای امتحانی اون اینه که سوالای همه با هم فرق می کنه! من که بلیطمو دیدم اول یه نفس راحت کشیدم و تقریبا مطمئن شدم که ۲۰ میشم! اما هنوز چندتا سوال بیشتر جواب نداده بودم که از اول این طرف و اون طرف کلاس سیل کاغذ باران شدم. بچه ها سوالاشونو رو کاغذ می نوشتن و یواشکی می نداختن زمین و با پا پرت می کردن طرفم.
یهو دیدم زیر برگه خودم ۷-۸ تا کاغذ یکی کاهی٬ یکی آ ۴ ٬ یکی خط دار و غیره است اونم با خودکارای مختلف یکی سبز٬ یکی آبی٬ یکی مشکی! زیر پامم چند تا کاغذ دیگه افتاده بود!
حالا خودم از یه طرف از خنده روده بر شده بودم از یه طرف دیگه هنوز سوالای خودمو کامل جواب نداده بودم از طرف دیگه هم قسم و قرآن بچه ها که جون مادرت و هرکی دوس داری جواب این سوال رو بده!
دیگه به هر نق و جر و بدبختی که بود به ۵-۶ تا از بچه ها به هرکدوم ۱-۲ تا سوال جواب دادم. تو این هیر و بیر نماینده دکان که یه آخبر بد قلق بود اومد و همون اول کاری تقلب یکی از بچه ها رو گرفت و نمرشو صفر کرد.
یهو اومد رو سر من و اون کاغذای مختلفو دید! گفت: داری تقلب می کنی! اومد برگمو بگیره که استاد خودم اومد گفت نه بابا این خودش درسش خوبه خودش داره می نویسه! اما دیگه نذاشتن سر جلسه بمونم!
دیگه مطمئن بودم که ۲۰ میشم! مونده بودیم واسه نمره ها که ۲ ساعت بعد از هر امتحان اعلام میشه! یهو دیدم ا... ۱۷ شدم! یکی از سوالا رو دقت نکرده بودم و اشتباه جواب داده بودم!
جالبیش این بود که بعضی از بچه هایی که من بهشون رسوندم ۱۸ شدن و نمرشون از خودم بیشتر شد!!!
حالا با بچه ها واشه امتحانای بعد طی کردم که تا خودم برگمو کامل جواب ندم و یکی ۲بار چکش نکنم به کسی نمی رسونم!
اصغر فرهادی٬ پریسا بخت آور و سارینا دخترشون.
فرهادی کارگردان فیلم چهارشنبه سوریه. فرهادی رو از طرف انجمن دانشجویی که تازه تاسیس کردیم دعوت کرده بودیم تا هم اکران دانشجویی و نقد و بررسی چهارشنبه سوری رو داشته باشیم و هم رسما موجودیت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه های ارمنستان رو اعلام کنیم.
خانواده فرهادی ۵ روز مهمان ما بودن. اونا توی یه آپارتمان توریستی که براشون اجاره کرده بودیم٬ اقامت داشتن. اینکه بهترین کارگردان سال ۸۴ ایران و خانمش چقدر راحت و صمیمی پذیرفته بودن که این دعوت یه کار کاملا دانشجویی٬ با کمترین امکانات ممکنه برام خیلی جالب بود.
توی این روزا با فرهادی کلی از وضعیت سینمای ایران و بازیگرا و کارگردانا و... صحبت کردم که خیلی جالب بود. مثلا اینکه در حال حاضر هدیه تهرانی گرانترین بازیگر سینمای ایرانه و... فرهادی می گفت برخلاف اون چیزی که توی مردم در مورد تهرانی گفته می شه٬ آدم اخلاقی ایه.
خانم بخت آور هم که سریالهای کنکوری ها و من یک مستاجرم رو کارگردانی کرده حرف های جالبی داشت. سارینا با اینکه کلاس دوم بود اما خیلی استعداد طنز پردازی داشت و گاهی یه حرفایی می زد که هنوزم یادم میاد خندم می گیره!
خوشبختانه از برنامه خیلی استقبال شد و سالن ۳۵۰ نفری تومانیان کاملا پرشد و چیزی حدود ۱۵۰ نفر هم ایستاده و رو زمین برنامه رو دنبال می کردن. کلی آدم هم پشت درهای بسته سالن موندن و نتونستن برنامه رو دنبال کنن.
اما یه سوتی بزرگ هم دادیم... بعد از پخش سرود ارمنستان که سرود ایران رو می خواستیم پخش کنیم سرود با دور کند پخش شد و حسابی ضایع شد. اما در کل خیلیا معتقد بودن که این برنامه یکی از بهترین برنامه های بوده که تا حالا از طرف دانشجویان ایرانی برگزار شده. یکی دیگه از ویژگی های این برنامه این بود که دقیقا سر ساعت اعلام شده شروع شد.
توی این برنامه یه تعداد هم از دانشجویان کشورهای دیگه شرکت کرده بودن و برنامه اونقدر براشون جذاب بود که حتی بخش پرسش و پاسخ رو که به زبان فارسی بود موندن.
رضا هم یه کلیپ از تصاویر ایران ساخته بود که کلی احساسات نوستالژیک حضار رو تحریک کرد.

خانم بخت آور و آقای فرهادی

اتاق کنترل سالن

پخش سرود ارمنستان


خیرمقدم و اعلام موجودیت انجمن