مدتی بود که می خواستم آخرین پست روزگاران رو بنویسم اما حس می کنم شب یلدا بهونه خوبی باشه برای پایان یه دفتر... یه دفتر مجازی!
این روزگاران هم مثل هر روزگاران دیگری به پایان رسید! اما خوب روزگاران ما هنوز ادامه داره...
اگه تو این مدت چیزی نوشتم که به کسی برخورد و یا ناراحتش کرده ازش عذر می خوام!
امیدوارم روزگاران شما همچنان پاینده باشه و شب یلدای خوبی هم داشته باشید!
یلداتون مبارک... خداحافظ ![]()
یکی از این تجربه ها دونستن نعمت بزرگ قیمت انرژی تو ایرانه! چیزی که تا از ایران نیای بیرون قدرشو نمی دونی!
این روزا هوای ارمنستان کاملن سرد شده! اما ما چون گاز نداریم اینه که دمای داخل و بیرون خونمون تفاوت چندانی با هم نداره!
موقعه ایی که قرارداد این خونه رو می بستیم صاحبخونه گفت که تا اول پاییز گاز می کشم. بدون گاز اینجا هیچ خونه ای نمی صرفه چون برق اونقدر گرون هست که اگه بخواییم از وسایل گرمایشی برقی استفاده کنیم تقریبا نصف قیمت اجاره خونه باید پول برق بدیم.
اول پاییزی که ناتالیا قول داده بود٬ شده اول آبان. خونه لوله کشی گاز شده اما هنوز کنتر نصب نشده! ما هم اجاره این ماه رو ندادیم و گفتیم تا گاز وصل نشه از اجاره خبری نیست!
الان تو خونه ما از دهنمون بخار در میاد! حتی توی طول روز هم به خودمون پتو می پیچیم وای به حال شبا! موقع خواب هم با چند تا پتو و لحاف بازم نمی تونیم سردمون میشه! گرم ترین نقطه خونه در حال حاضر آشپزخونست که اونم شکر خدا فردا کپسول اجاق گازمونم تموم میشه!!!
اسم اتاقامون رو هم به اسم خیابونای یروان گذاشتیم چون یه لحاظ دما تفاوتی با اخیابونا نداره!
خلاصه دلتون واسه ما کباب بشه! اگه یه موقعه شنیدید ۷ نفر بر اثر سرما در ارمنستان مردن زیاد نگران نشید چون ۳درصد احتمال داره که ما هفت نفر نباشیم! در هر حال الان نیاز مند یاری سبزتان هستیم!!!![]()
اما اینم خودش روزگاریه ها! سرما هم حال و هوای خودشو داره! هرچند این پست خیلی سرده اما منتظر باشید که تا چند روز دیگه یه پست خیلی داغ می خونید!![]()
![]()

خصوصن در خانه های دانشجویی و بالاخص در خارج از کشور!
چند روز پیش من و رضا صلح نامه بسیار مهمی رو به امضا رسوندیم که این حرکت تاریخی ما باعث ایجاد آرامش شد!
رضا معمولن دیر می خوابه! یعنی بیشتر از اینکه شبا بخوابه٬ روزا می خوابه! اما من بر عکس بیشتر از اینکه روزا بخوابم٬ شبا می خوابم!
انصافن تولید صوت اون هم از نوع مردم آزارانه همیشه می تونه یه سرگرمی مفرح باشه. خوب من و رضا هم آدمیم دیگه دل داریم... اما مشکل اونجا بود که موقعی که حس تولید صدای من گل می کرد رضا خواب بود و موقعی که اون حسدونش درد می گرفت من خواب بودم!
در نتیجه با کمتر از یک ثانیه فکر کردن می شه پی برد که یه جورایی خواب آروم و بی سر و صدا تو خونه ما یه چیزی تو مایه های کیمیا بود! این مساله دامن بقیه رو هم می گرفت!
هر چند که بیدار کردن رضا ساعت ۵-۴ بعد از ظهر با کوبیدن یه ملاقه به ته یه پارچ آب پلاستیکی همراه با داد زدن و همزمان جهش یک و نیم متری رضا از خواب و دیدن قیافه برق گرفتش تفریح بسیار بسیار لذت بخش و مفرحی بود اما راستش به حمله مغول وار رضا و ایادی جنایتکارش ( بهداد و مهرداد) ساعت ۳ نصفه شب که تو خواب نازی اصلن نمی ارزید!
این شد که صلح نامه ای زیر به امضا طرفین رسید:
هرکس از ساعت ۳ الی ۷ بعد از ظهر و از ساعت ۱۲ شب تا ۷ صبح سر و صدا کند خر است!
امروز تقریبا یک ماهی میشه که دوباره اومدم ارمنستان. دیگه پانسیون نیستم. با مهرداد٬ رضا و سهند یه خونه گرفتیم. خونمون بزرگه. الان محمد٬ بهداد و مهرداد هم اومدن خونه ما و ۷ نفری داریم روزگاران رو می گذرونیم!
روزگارانی که خودش یه فیلمی شده!
اینجا هر روز یه نفر شهردار می شه. شهردار باید آشپزخونه رو تمیز کنه٬ ظرفای مشترک رو بشوره٬ راهرو و هال رو جارو بزنه و تی بکشه!
خونمون دوبلکسه. طبقه پایینش آشپزخونه و دستشویی و حمومه! بعد از پله های چوبی که بالا می ری یه هال بزرگه که توش یه پیانو و دو تا بوفه که یکیش پر از عروسک هست. یه صلیب چوبی و یه عکس هم از جد بزرگ این خونه رو دیواره.
سمت راست هال اتاق پذیرایی. که اونم بزرگه و یه شومینه هم داره. دو تا تخت خواب٬ یه کمد لباس دو تا میز تحریر.
سمت چپ دو تا اتاق خواب کوچیک تر هست که هر کدوم ۱۶ مترن. تو اونا هم کمد لباس و تخت خواب هست.
خونه خودمون ضمن اینکه از پانسیون ارزون تر می شه قابل مقایسه با اونجا که هر روز باید با اون نگهبانای عتقیه کلنجار بری و از اون غذای مزخرف ماداما بخوری نیست! البته ما جون الان ۷ نفریم قیمتش واسمون می صرفه.
واسه خوردو خوراکمون هم کلی وسیله مثل برنج٬ حبوبات٬ ادویه٬ سبزی خشک٬ سوسیس و ... ار ایران آوردیم و از اینجا هم یه چیزایی می خریم و قر و قاطی میکنیم و یه چیزی که البته از غذای ماداما خداییش خیلی بهتره در میاریم می خوریم!
تو دانشگاه امسال هم مثل سال قبل مونیتور گروه medical هستم. حاضری گذاشتن واسه بچه ها تو ژورنال مهمترین کار مونیتوره. منم که تو این کار اصلا تساهل و تسامح نمی کنم!!!
علاقه و كنجكاوي و رشته تحصيلي مرتبطم باعث شد تا با دكتر سعيدي كه متخصص قلب هم حزبي يكي از دوستاي قديميمه و رئيس سابق دانشگاه پزشكي برم آنژيوگرافي.
آنژيو گرافي تكنيكيه كه با اون از رگها و دريچه هاي قلب تصويربرداري مي شه تا بتونن ميزان گرفتگي رگهاي قلب رو اندازه گيري كنن.از ساعت 9 صبح تا 4 بعدازظهر 8 مريض آنژيو شدن. البته 1/5 ساعت هم چون برق قطع شده بود كار متوقف شده بود.براي ورود به اتاق آنژيو بايد لباس ماسك و كلاه و يه جليقه حدود 7-8 كيلويي و گردن مي پوشيدم كه اون جليقه از بس سنگين بود تموم شونه هامو درد آورد. اما خوب چون پرتو نگاري مي شد بايد مي پوشيديم.
روش كار اينجوري بود كه بعد از اينكه مريض روي دستگاه مي خوابيد و استريل مي شد دكتر يه برش روي كشاله ران مريض مي زد و وريدش رو مي گرفت وريدش رو مي گرفت و با يه وسيله ديگه كه يادم رفته اسمش چي بود ‘كتر تر’ رو وارد رگش مي كرد. درست تو اين لحظه فواره اي از خون از رگ مريض ميزد بيرون .كترتر بسته به اينكه مي خواد وارد كدوم بخش از رگهاي قلب بشه شكل هاي مختلفي داشت. بعد از اينكه كترتر وارد رگ مي شد با طزريق يه ماده و از طريق تابش اشعه از رگها تصويربرداري مي شد.
مايعي كه از كترتر وارد خون ميشد در برابر اشعه حساس بود و تصوير جريان خون توي رگها رو نشون مي داد. شايد يكي از زيباترين صحنه هايي كه ديدم تصوير همين رگها و گردش خون بود. موقعي كه اون مايع از يك رگ اصلي وارد مي شد و به سرعت به رگهاي كوچيك و كوچيك تر تبديل ميشد و يه شبكه رو مي ساخت كه اسمش اسپايدر بود زيباترين صحنه ها رو خلق مي كرد.
اين تصوير ها روي مونيتور نشون داده ميشد. رگهاي تنگ و گرفته هم به خوبي مشخص مي شد.
توي اون مريضا يه پيرمرد بود كه به نظر نمي رسيد حالش خيلي بد باشه اما آنژيوش كه تموم شد دكتر سريع تصوير رو بهم نشون داد اونقدر گرفتگيش شديد بود كه دكتر گفت بايد همين امشب عمل بشه. شايد به اندازه يه مو رگش براي عبور خون جريان جا داشت. دكتر سعيدي مي گفت اگه كترتر رو چند ميلي متر جلو تر ميبردم همون يه مو هم كيپ ميشد و بيمار همونجا فوت ميشد. اين آقاي بيمار از اون سيگاري هاي قهار بوده!
امروز حسابي جوگير شدم و انگيزم هم واسه درسخوندن بيشتر شد! ايران باوجودي كه در زمينه پزشكي پيشرفت هاي زيادي داشته اما در مورد تجهيزات پزشكي به شدت وابستست. تموم اون كترتر ها آمريكايي بود و اگه انرژي هسته اي همچنان حق مسلم ما باشه و ايران تحريم بشه معلوم نيست تكليف بيماراي بيچاره قلبي و ... چي ميشه!
نوع برخورد دكتر سعيدي با بيمار هم منو جو گير تر كرد! واقعا اون همه برخورد خوب و صميمي با بيمار به خاطر اينكه استرس بيمار پايين بياد اونم با اون همه استرس كار و خستگي و وزن اون جليقه سنگين نشون از يه منش انساني والا داره!
اما اينكه ما تا قبل از اينكه مريض شيم و كارمون به اينجور حاها كشيده بشه و تا دم مرگ بريم قدر سلامتيونو نمي دونيم هم برام جالب بود! من كه اهل سيگار نيستم و وزنم متعادله اما خدا به داد سيگاري ها و سنگين وزن ها و اونايي كه رژيم غذايي نا مناسب دارن برسه!
تقريبن يك ماهي هست كه اومدم و بازم تقريبن يك ماه ديگه اينجام.
اين يك ماه بيشتر تحويل بازار و ديد و بازديد بود. بالاخره از خارجه اومده بودم ديگه!
اما زود همه چي عادي شد! اون اوايل هرجا مي رفتم كلي تحويلم مي گرفتن اما حالا هرجا مي رم مي گن: ا... بازم اين اومد!![]()
با تموم شدن تحويل بازار به فكر يه بيزينس افتادم!
اونم اينه كه مي خوام چند نفر ديگه رو مثل خودم از راه بدر كنم و در ضلالت تحصيل در خارجه بندازم و البته ازشون پول بگيرم كه گمراهشون كنم. ![]()
واسه اين بيزينسم هم عنوان "مشاروه تحصيلي در ارمنستان" رو انتخاب كردم تا كلاسش بالا بره!
قراره از هيچ كسم پول نگيرم تا زماني كه كلاساش تو ارمنستان شروع بشه تا مطمئن باشه كار ما قانونيه قانونيه!
خلاصه هركي دوس داشت مهندسيي، پزشكيي، معماريي چيزي بخونه تا ول ول نگرده يه ميل بزنه...بقيش با من!![]()
اما اعتراف مي كنم كه طاقتم نگرفتو در كنار بيزينسم بازم از دارم از فرصت استفاده مي كنمو همچين يه چيزايي تو روزنامه مي نويسم البته نه از اون چيزاي بد بد ها! طفلی اين دولت نهم كلي داره زحمت مي كشه! ![]()
تا يادم نرفته اينم بگم كه سال قبل معدلم 18 شد
. تازشم نمره انگليسيم 19 شد و هاي مارك كورس شدم! با اين وجود فكر كنم نفر سوم كورس شدم. تو كلاس خودمونم اين مهرداد نامرد از من جلو زد
و نفر دوم شدم . مهرداد معدلش 19 شد. تازه فهميدم اصلن دوست خوبي نيست و گرنه مي ذاشت من معدلم از اون بيشتر شه! اين دوره زمونه ديگه مرام و دوستي كه نمونده!الهي كه سال آينده معدلش 9 بشه![]()
![]()
اولین امتحانمون فیزیک بود! البته روسی و ارمنی و گرافیک رو قبلن داده بودیم اما اونا زاچوت بودن یعنی امتحان اصلی ندارن و نمرشون هم توی معدل تاثیر نداره اما باید پاس بشن.
امتحان فیزیک دادن توی گرمای هوا با سرماخوردگی و موف موف دماغ و باخت ۳-۱ به مکزیک و ... اصلن پدیده دلچسبی نیست!![]()
به هر نق و جری بود با محمد و روح ا... و علی و ... سعی کردیم یه جوری بخونیم که بتونیم قبول شیم!
من و محمد وضعمون بهتر بود اما هر کدوممون تو یه فصل قوی بودیم. مهرداد هم توی تعاریف قوی بود. یعنی اگه من و محمد و مهرداد رو با هم جمع می کردن می تونستیم ۲۰ بشیم!![]()
بچه های دیگه هم امیدشون به ما بود تا بهشون برسونیم تا اونا هم حداقل بتونن امتحان رو پاس کنن. سرجلسه که رفتیم من و محمد و مهرداد تو یه ردیف نشستیم اما چون تابلو شد استادا جاهامونو عوض کردن.![]()
اول بلیطامونو دادن. اینجا امتحان اینجوریه که هرکی باید بلیط بکشه و بلیط هرکی میشه سوالای امتحانی اون اینه که سوالای همه با هم فرق می کنه! من که بلیطمو دیدم اول یه نفس راحت کشیدم و تقریبا مطمئن شدم که ۲۰ میشم! اما هنوز چندتا سوال بیشتر جواب نداده بودم که از اول این طرف و اون طرف کلاس سیل کاغذ باران شدم. بچه ها سوالاشونو رو کاغذ می نوشتن و یواشکی می نداختن زمین و با پا پرت می کردن طرفم.
یهو دیدم زیر برگه خودم ۷-۸ تا کاغذ یکی کاهی٬ یکی آ ۴ ٬ یکی خط دار و غیره است اونم با خودکارای مختلف یکی سبز٬ یکی آبی٬ یکی مشکی! زیر پامم چند تا کاغذ دیگه افتاده بود!
حالا خودم از یه طرف از خنده روده بر شده بودم از یه طرف دیگه هنوز سوالای خودمو کامل جواب نداده بودم از طرف دیگه هم قسم و قرآن بچه ها که جون مادرت و هرکی دوس داری جواب این سوال رو بده!
دیگه به هر نق و جر و بدبختی که بود به ۵-۶ تا از بچه ها به هرکدوم ۱-۲ تا سوال جواب دادم. تو این هیر و بیر نماینده دکان که یه آخبر بد قلق بود اومد و همون اول کاری تقلب یکی از بچه ها رو گرفت و نمرشو صفر کرد.
یهو اومد رو سر من و اون کاغذای مختلفو دید! گفت: داری تقلب می کنی! اومد برگمو بگیره که استاد خودم اومد گفت نه بابا این خودش درسش خوبه خودش داره می نویسه! اما دیگه نذاشتن سر جلسه بمونم!
دیگه مطمئن بودم که ۲۰ میشم! مونده بودیم واسه نمره ها که ۲ ساعت بعد از هر امتحان اعلام میشه! یهو دیدم ا... ۱۷ شدم! یکی از سوالا رو دقت نکرده بودم و اشتباه جواب داده بودم!
جالبیش این بود که بعضی از بچه هایی که من بهشون رسوندم ۱۸ شدن و نمرشون از خودم بیشتر شد!!!
حالا با بچه ها واشه امتحانای بعد طی کردم که تا خودم برگمو کامل جواب ندم و یکی ۲بار چکش نکنم به کسی نمی رسونم!
اصغر فرهادی٬ پریسا بخت آور و سارینا دخترشون.
فرهادی کارگردان فیلم چهارشنبه سوریه. فرهادی رو از طرف انجمن دانشجویی که تازه تاسیس کردیم دعوت کرده بودیم تا هم اکران دانشجویی و نقد و بررسی چهارشنبه سوری رو داشته باشیم و هم رسما موجودیت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه های ارمنستان رو اعلام کنیم.
خانواده فرهادی ۵ روز مهمان ما بودن. اونا توی یه آپارتمان توریستی که براشون اجاره کرده بودیم٬ اقامت داشتن. اینکه بهترین کارگردان سال ۸۴ ایران و خانمش چقدر راحت و صمیمی پذیرفته بودن که این دعوت یه کار کاملا دانشجویی٬ با کمترین امکانات ممکنه برام خیلی جالب بود.
توی این روزا با فرهادی کلی از وضعیت سینمای ایران و بازیگرا و کارگردانا و... صحبت کردم که خیلی جالب بود. مثلا اینکه در حال حاضر هدیه تهرانی گرانترین بازیگر سینمای ایرانه و... فرهادی می گفت برخلاف اون چیزی که توی مردم در مورد تهرانی گفته می شه٬ آدم اخلاقی ایه.
خانم بخت آور هم که سریالهای کنکوری ها و من یک مستاجرم رو کارگردانی کرده حرف های جالبی داشت. سارینا با اینکه کلاس دوم بود اما خیلی استعداد طنز پردازی داشت و گاهی یه حرفایی می زد که هنوزم یادم میاد خندم می گیره!
خوشبختانه از برنامه خیلی استقبال شد و سالن ۳۵۰ نفری تومانیان کاملا پرشد و چیزی حدود ۱۵۰ نفر هم ایستاده و رو زمین برنامه رو دنبال می کردن. کلی آدم هم پشت درهای بسته سالن موندن و نتونستن برنامه رو دنبال کنن.
اما یه سوتی بزرگ هم دادیم... بعد از پخش سرود ارمنستان که سرود ایران رو می خواستیم پخش کنیم سرود با دور کند پخش شد و حسابی ضایع شد. اما در کل خیلیا معتقد بودن که این برنامه یکی از بهترین برنامه های بوده که تا حالا از طرف دانشجویان ایرانی برگزار شده. یکی دیگه از ویژگی های این برنامه این بود که دقیقا سر ساعت اعلام شده شروع شد.
توی این برنامه یه تعداد هم از دانشجویان کشورهای دیگه شرکت کرده بودن و برنامه اونقدر براشون جذاب بود که حتی بخش پرسش و پاسخ رو که به زبان فارسی بود موندن.
رضا هم یه کلیپ از تصاویر ایران ساخته بود که کلی احساسات نوستالژیک حضار رو تحریک کرد.

خانم بخت آور و آقای فرهادی

اتاق کنترل سالن

پخش سرود ارمنستان


خیرمقدم و اعلام موجودیت انجمن
مومی ۳۵سالش بود و لی لاخ هم ۳۴ سالش بود. هر دوشون طراحی فضای سبز خونده بودن و در سال ۲ بار به مسافرت های توریستی می رفتن.
یوآو هم که فقط می خورد. اونقدر می خورد تا چیزی باقی نمونه! یوآو ۲ سالش بود. خوردن یوآو منو یاد صدرا (خواهر زادم) می نداخت که برای خوردن یه قاشق غذا ۱۰ نفر رو از نفس می ندازه!
یه گپ کوچولو با مومی باعث شد که حسابی با هم صمیمی شیم. مومی به موسیقی سنتی علاقه زیادی داشت و من هم یه سی دی از شجریان و شهرام ناظری بهش دادم. کلی باهاش حال کرد.

مومی می گفت که مشهور ترین خواننده زن توی اسرائیل اصفهانیه. ازش پرسیدم که نظرش راجع به ایران و ایرانی ها چیه؟ می گفت هیچ تصویر واضحی از ایرانی ها نداره و اصلن نمی تونه در مورد اونا نظر بده اما آشنایی با من و چند تا دیگه از دوستام باعث شده بود که نظر خیلی متفاوتی در مورد ایرانی ها پیدا کنه. مومی می گفت: همه جا تند رو ها و رادیکالها باعث جدایی ملتها می شن!
لی لاخ هم می گفت: توی چند روزی که ارمنستان بودیم اصلن نتونستیم با ارمنی ها ارتباط بگیریم اما اینجا یهو با چند تا ایرانی آشنا شدیم و دوستای خوب پیدا کردیم!
یه شب هم با اونا رفتیم یه کافی شاپ. ما که اینا رو نوشتیم اما امیدوارم موقعه برگشتن به ایران متهم به ارتباط با موساد و جاسوسی برای اسرائیل نشم!![]()
حالا فکر کن که در یک کشور اجنبی هست! آخر هفته هم هست! امشب هم می خوای بری دیسکو! رفتی حموم! منتظری که
بیاد تا با هم برید بیرون و از اون طرف دیسکو! در اتاقت در پانسیون ماسیو ایروان زده می شه! با هزار امید و آرزو در رو باز می کنی! ... کُپ!!!....
حالا فکر کن که با چند تا از دوستات دارید درینکینگ می کنی! شما در فضا تشریف دارید! سیگار رو سیگار! بیشتر به عمق فضا پیشروی می کنید! حالا در اتاق زده می شه! شما همچنان در فضا هستید... در رو باز می کنی.... یهو با کله سقوط می کنید توی پانسیون ماسیو! تو همون اتاق خودت! همش می پره! ... کُپ!!!...
خب حق بدید دیگه! اگه شما هم جای اونا بودید و درو باز می کردید و یهو یه آخوند با دو متر قد رو می دیدید که جلوت وایساده و داره می خنده کُپ می کردید!!!![]()
چند روز پیش یه آخوند که دکتر هم بود و از طرف رایزنی فرهنگی برای میلاد پیامبر دعوت شده بود سر زده اومد پانسیون.دیدگاه های فرهنگی اش جالب بود. دوست داشت سر زده بیاد پانسیون و این کار رو کرد.
من و امین که از خنده روده بر شده بودیم وقتی واکنش بچه ها رو توی پانسیون می دیدیم. فقط جای یه دوربین خالی بود!
